نوشته شده در شهریور 1402
توسعه چگونه به نقیض خود بدل میشود، به چیزی که در شکل ادای توسعه است اما در اصل موجودیتی دیگر است، موجودیتی گاه هیولاوار؟ آموزش و برنامههای آموزشی چگونه ممکن است به نقیض خود بدل شوند؟ چیزی در خدمت بازتولید بلاهت یا تولید هیولا؟
در مقیاسِ توسعهی سیاسی؛ اگر زادهشدنِ فاشیسم و نازیسم و آدمسوزیهایی از جنس آشوویتس از درون دمکراسی و الگوهای حکمرانیِ مشارکتی ممکن شده است، چرا نباید نگران زادهشدن هیولاهایی درندهخو از میان برنامههای توسعهی فردی و اشکال آموزش مشارکتی- چه در مقیاس فردی و چه گروهی- باشیم؟
این از اصلیترین دغدغههای من در تمام این سالها بوده است، نخست دربارهی خودم و سپس دربارهی کسانی که مخاطب آموزشها و جلسههای فردیام بودهاند. در نوشتاری مفصلتر خواهم گفت که به گمان من؛ بزرگترین آفت برنامههای آموزشِ مشارکتی را نیز در همین طرحواره جستوجو میکنم، چیزی از جنس تکنیکزدگیِ مهارتمحور که نسبتی دور با اندیشهورزی دارد، اینجا اشارتی گذرا به خطر این فرایند در برنامههای توسعهی فردی میکنم.
برنامههای توسعهی فردی میتوانند مسیرهای جذابی برای بازتولید و گسترش نادانی باشند و نسخههای عمومی موفقیت را در تیراژ وسیع به خورد ذهنهای تنبل و عجول بدهند و شادی را در قالب قرصهای متنوع و سریعالاثر بر سر هرکویی به مشتریان مشتاق عرضه کنند.
شاید نخستین و اصلیترین توصیه برای همه اشکال توسعه- چه فردی و چه اجتماعی- این باشد که کمی آرام باشیم و تامل کنیم، در شکل و شمایل اندیشههایمان. آشوویتس محصول به دست گرفتن ابزارهای نیرومندی برآمده از درون دمکراسی در دست اندیشهای به نام نازیسم بوده است. برنامههای توسعهی فردی به مثابه یک ابزار را به دست چه اندیشهای میدهیم؟
توسعه در تعریف اصیل خود چیزی از جنس بازاندیشی و بازیابی خود است، بازبینی جوری که میاندیشیم و جوری که جهان را تماشا میکنیم.
توسعهی فردی در اصول و پایههای خود، چیزی از جنس گسترشِ مهارتها و تسلط بر ابزارها نیست. جایی-جاهایی- از افکارمان را باید واکاوی کنیم و نوع اندیشیدنمان را بازبینی کنیم. توسعهی فردی؛ معماریِ هنرمندانهی ذهن است.
بیشک در گامهایی که برای پیشرفتن برمیداریم، ابزارها و مهارتها به این بازچینشِ هنرمندانهی ذهن- اینبار بخوان زندگی- کمکهای بسیار خواهند کرد، اما تقلیل توسعهی فردی به این مهارتها همان خطر خلق آدمهایی است که هیولاوار به بنیانهای زیستی دیگر مردمان حمله میبرند، که برای یافتن نمونههای عیان آن کافی است سری گذرا به شبکههای مجازی و شکل و شمایل و گفتار خیلی از این گونه آدمها بزنیم.
وقتی قرار نیست دستی ببریم به سمت الگوهای ذهنی و باورها و ساختارهای فکرمان، توسعهی فردی فقط تجهیزکردن خودمان است به ابزاهایی که همان الگوها را به شکلی تشدید شده به کار ببریم. درست مثل کاری که یک متخصص هوش مصنوعی با مهارت زیاد برای تولید یک فیلم دروغین و حُقنهکردن آن به فضای تبلیغاتی خودش و در راستای یک هدف ایدئولوژیک انجام میدهد. با استفاده از بهترین روشها و تکنیکهای آموزشی یاد میگیریم که چطور بهتر کلاه مردم را برداریم، چطور بهتر دروغ بگوییم، چطور بهتر از آنچه هستیم خودمان را نمایش دهیم و در یک کلام چطور به بهترین شکل ممکن موفق شویم.
گام نخست در وارد شدن به یک برنامه توسعه فردی- یک برنامهی تغییر- شناسایی تا حد ممکن دقیقِ چاله چولههای فکری و ادراکیمان است، نه مشخصکردن ناتوانیهای عملیمان. معنای این حرف این است که اگر به این باور نرسیده باشیم که چیزی بنیادین را باید در خودمان تغییر دهیم؛ خطر هیولا شدنمان خیلی زیاد خواهد بود و اگر هیولا هم نشویم احتمالا بدجوری شکست میخوریم.
این ایده را آدام گرانت در کتاب دوباره فکر کن به شکلی جذاب بیان کرده است. گرانت در پیِ یافتن پاسخ این پرسش اساسی است که چرا باهوشترها شکستهای سختتری میخورند و اصلیترین وجه تمایز انسانهای برجستهی تاریخ چه بوده است؟ واقعا این میتواند پرسش مهمی باشد که: اصلیترین ویژگی انسانهای برجسته- نه انسانهای موفق؛ بلکه انسانهایی که توانستهاند چیزی را در جهان جابهجا کنند- چه میتواند باشد؟
“وقتی میهای چیک سنت میهایی-روانشناس- به مطالعه روی دانشمندان برجستهای نظیر لاینس پاولینگ و یوناس سالک پرداخت، دریافت که وجه تمایز آنها و همتایانشان در انعطافپذیری شناختیشان بود به نحوی که حاضر بودند «در صورت لزوم دیدگاهشان را کاملا تغییر دهند.» همین الگو برای هنرمندان بزرگ هم صدق میکند و طی مطالعهای مستقل برای معماران بسیار خلاق نیز برقرار بود.”
دوباره این جمله را اینطور مینویسم: که انسانهای توسعه یافته در صورت لزوم دیدگاهشان را کاملا تغییر میدهند!
گرانت وجه تمایز برجستهترین ذهنهای بشری را نه در هوش فراوان یا سختکوشی مثالزدنی یا پای فشردن بر اهداف و برنامههای خود، بلکه در فروتنی میداند. او فرد فروتن را دانشمند مینامد:
“با طرز فکر یک دانشمند نمیگذاریم ایدههایمان به ایدئولوژی مبدل شوند. شروع کارمان با پاسخها یا راهکارها نیست بلکه پرسشها و معماها هدایتگرمان هستند. بینش خودمان را موعظه نمیکنیم بلکه از شواهد نتیجه میگیریم. با بدبینی به استدلالهای دیگران نمینگریم بلکه جسورانه استدلال خودمان را به چالش میکشیم.”
من جای دانشمند گرانت مینویسم انسان توسعه یافته و با همین مبنا میتوان گفت اصیلترین ویژگی برای ورود به فضای توسعه فروتنی است و فروتنی به معنای آمادگی کامل برای تغییر دادن باورهایمان است، تغییر دادن شکلی که فکر میکنیم.
ایدهی انعطافپذیری و فروتنی هستهی مرکزی تفکر دائو نیز هست. در کتاب دائو ده جینگ که مجموعهای از اندیشههای لائوتزو را در آن میتوان یافت، میخوانیم:
بهترین، آب را ماند.
آب نیکی کند ده هزارگان را، با آنان به ستیزه برنخیزد.
پیوسته در پستیهایی آرام میگیرد که مردمان را از آن بیزاری است.
بدین سان به دائو نزدیک است. (دائو ده جینگ)
این واژگان طلایی پایههای اندیشهی لائوتزو است. اندیشمند بزرگ چینی؛ دائو را چیزی نمیداند که به سادگی به چنگ تعریف درآید. دائو بهترین است و بهترین همچون آب است که مسکنگاه خویش را در «پستترین جا» برمیگزیند و بیشترین بهره را به دیگران میرساند و نیکخواه است.
بارها این متن را خواندهام و درک مفهوم «پستترین جا» با طرحوارههای ذهنیام همآوایی نداشته است.
چگونه میتوان بهترین بود و در «پستترین جا» ماوا گزید؟
…بهترین آب را ماند…
مسکن گزیدن در «پستترین جا» آنگونه که لائوتزو میگوید و برای من به آرامی معنایش روشن میشود، سرفرود آوردن در برابر نادانی عظیمی است که در آن غوطهوریم و کنجکاوی همیشگی برای فهمیدن جهانی پیچیده و بینهایت و درافکندن خود در دریای پرسشهای اصیل. این شاید معنای واقعی موفقیت و توسعه باشد.
منابع:
- دائو، راهی برای تفکر / برگردان و تحقیق دائو ده جینگ: ع. پاشایی / نشر چشمه
- دوباره فکر کن نوشته آدام گرانت / نشر نوین