نوشته شده در بهمن ماه 1403
با دوستی قدیمی صحبتمان کشید به داستان سازمان مردمنهاد «جبهه سبز ایران»؛ زمانی یکی از بزرگترین سازمانهای محیطزیستی مردمی در کشور.
و رفتیم سراغ این پرسش تکراری:
چرا آنهمه شور و حرکت و انرژی وجود داشت؟
چرا آدمها با شوق از کوه و کمر بالا میرفتند برای جمع کردن زبالهها، دانه دادن به پرندهها، ساعتها پشت میز مینشستند، بحث میکردند و مینوشتند… و بعد آرامآرام همهچیز خاموش شد؟
این پرسش را میشود در جاهای زیادی تکرار کرد:
- چرا بعضی سازمانها و گروهها زندهاند و پرشور؟
- چرا بعضی دیگر خاموش و بیجان میشوند؟
- چرا کار در بعضی جاها بهتر پیش میرود و در بعضی نه؟
جلال میگفت:
«آن وقتها بهانهی اصلی ما دیدن دوستانمان و لذت بردن از ملاقات یکدیگر بود. همین فضای معاشرت انسانی بود که کار را هم هیجانانگیز میکرد. وقتی شکل انسانی روابط زیر سؤال رفت و کار برای کار و اهداف سازمانی بهمثابه چیزی شبهمقدس تبدیل شد، همهچیز بیرنگ شد. کار هم تمام شد.»
چه حرف ساده و در عین حال عمیقی.
و چه چیزی در آن آشناست.
من خودم یکی از همان آدمها بودم که همیشه روی اولویت اهداف، برنامهها و ساختارها تأکید میکردم.
و حالا میبینم که چه خطای بزرگی بوده.
ما فراموش میکنیم که انسانیم.
بدن ما فقط با هدف و برنامه زنده نمیماند.
ما به جریان احساس نیاز داریم.
به رابطه.
به تماس.
به حضور دیگری.
- به دوپامین نیاز داریم تا سرپا بمانیم
- به نگاه یک دوست برای ادامه دادن
- به لمس یک دست
- به بودن در فضایی که زندگی در آن جریان دارد
حرف زدن با آدمها، بودن در اتمسفرهای انسانی، ما را به جهان وصل نگه میدارد.
کار، سازمان و حتی آرمان، بدون این اتصال انسانی، خشک میشوند.
گاهی فکر میکنم چه سازمانی میتواند شکل بگیرد اگر آدمها صبح که به کار میروند، حس کنند دارند به سمت دوستانشان میروند.
نه صرفا به سمت وظیفه.
به سمت یک رابطه.
حتی شاید به سمت جایی که بتوان در آن عاشق شد… چرا که نه؟
در دل از بچههای آن روزهای
برای اینکه هیچوقت عمق آن فضای دوستی و شوق را نفهمیدم.
برای من، کار و هدف همیشه در اولویت بود و رابطه در حاشیه.
و چه اشتباهی.
جلال میگوید:
ساده نیست که صبح زود از خواب جمعه بگذری و برای یک آرمان دور از سینهکش کوه بالا بروی. اما چیزی که مهمتر است این است که ما انسانیم و به هوای هم بیرون میزنیم.
ما به هوای هم کار میکنیم.
به هوای هم آرمان داریم.
با خودم فکر میکنم:
خواست خیر عمومی، مگر چیزی غیر از این است؟
- خواستن شادی با دیگران
- خواستن شادی برای دیگران
و شاید همه چیز از همینجا شروع شود:
بگذار برخیزد این مردم بیلبخند…