از کاپ تا کیپ: سفر به آخر دنیا

از کاپ تا کیپ: سفر به آخر دنیا

از کاپ تا کیپ: سفر به آخر دنیا/ نوشته‌ی رضا پاکروان/ ترجمه‌ی شهلا طهماسبی/ نشرنو

نوشته شده در فروردین 1404/ کرج

چه آدم‌هایی در دنیا هستند که ما نمی‌شناسیم‌شان و چه کارهایی می‌کنند و ما بی‌خبریم!
جلد این کتاب توجه هادی را جلب کرده بود و با هیجان گفته بود: ببین چه جلد بامزه‌ای! کتاب را دو روز بعد دست گرفتم و حسابی لذت بردم. خاطرات سفر هیجان انگیز رضا پاکروان است از نورکاپ در شمالِ شمال- نزدیک نقطه قطب- تا جنوبِ آفریقا و دماغه‌ی کیپ تاون؛ چیزی نزدیک به هجده هزار کیلومتر دوچرخه سواری در سرماو گرما و گاهی وسط جنگ و بیابان! درست از همان کارهایی که بیش‌تر آدم‌های اطرافت وقتی بشنوند احتمالا با حالتی بی‌خیال بگویند خب! که چی؟

واقعا سوال خوبی است: خب که چی؟
من فکر می‌کنم همین کارهاست که نشان می‌دهد ما چرا گونه‌ای این قدر عجیب و هیجان‌انگیزیم و چرا اسممان را گذاشته‌اند انسان خردمند! که اگر همین کارها را نکرده بودیم و بسنده کرده بودیم به خوردن جوجه کباب کنار رودخانه‌ی چالوس در جمعه‌های شلوغِ تابستان و ولو شدن و پک‌زدن به قلیان معلوم نبود حالا اسم‌مان چه باشد!

رضا پاکروان در ابتدای کتاب شرح کوتاهی می‌دهد که چه شد و چه فکرها در سرش چرخید و به کجاها سرک کشید تا یک صبح در سرمای روزی قطبی؛ پشت به آخر دنیا و اقیانوس منجمد شمالی؛ دست‌هایش را به دسته‌ی دوچرخه‌اش گره کرد و به دوستش استیو گفت: “رفیق، این خودشه” و صدایش از هیجان و ترشح آدرنالین لرزیده و رفیقش جواب داده “خودشه نوش‌جونت” و خودش را انداخته به راه تا از بیست کشور جورواجور با مردمانی جورواجورتر بگذرد و صد روز بعد خودش را برساند به کیپ تاون با خورشیدی که بالای سر تاکستان‌های آفریقای جنوبی می‌تابیده و به رفیقش بگوید: ارزشش رو داشت!

پاکروان یک ایرانی ساکن لندن است و شرح این ماجراجویی را به سادگی و بسیار روان نوشته است. خواندنش جاهایی از مغز آدم را غلغلک می‌دهد که: می‌شود و ارزشش را دارد تا آدم کار تروتمیزی در دفتری شیک در مرکز لندن را رها کند و برای کمک به ساختن مدرسه برای بچه‌های آفریقایی بزند به دل جاده‌های جهان و در جهان و آدم‌هایش غرق شود و چیز تازه‌ای از خودش بسازد…
…چرا من برای بچه‌های سیستان کاری از این دست نمی‌کنم؟ چرا برای درختان زاگرس مایه‌ای این‌چنین از توان انسانی‌ام نمی‌گذارم؟

در راه میان بندر جاسک تا میناب کتاب را می‌خواندم و به دشت‌های غبار گرفته و بی‌پایان سرزمینم خیره بودم و فکر می‌کردم: چه نسبتی میان غرق‌شدن در خود و انجام کارهای بزرگ وجود دارد؟ چه نسبتی میان آرامش درون و اندیشیدن به مردمان دیگر و سرنوشتشان وجود دارد؟ … نویسنده داشت می‌گفت:

هنگامی که فکر انسان آرام و روشن و عزمش راسخ است، رکاب‌زدن طولانی رضایت‌بخش می‌شود….احساس می‌کردم که دوباره داریم از نورکاپ راه می‌افتیم و همان شور و حال و احساس شدید ارزشمندی به من دست داد..روزها معلوم نبود چطور می‌گذشت، زود تمام می‌شد و زود شروع می‌شد. زندگی و احساسات همیشگی و رکاب‌زدن ادامه پیدا کرد…خوش‌خوشک از تامبوف به بوریسوگلبسک و از میخائلوفکا به ولگاگراد رفتیم. احساس بی‌قیدی خاصی به من دست داده بود، احساسی فکورانه و ذن مانند. زمان بی‌هیچ گفت‌و‌گوی درونی می‌گذشت. احساسات و هیجانات کاهش‌یافته و به سطح یک خطِ پایانِ خنثی رسیده بودند. نفس‌های من بر گردش پدال‌ها منطبق شده بود و هماهنگ با تغییر درجه شیب بالا و پایین می‌رفت، انگشت‌هایم هم دیگر آزارم نمی‌داد…سرشار از آرامش بودم. (ص 119)

کتاب شرح ماجراجویی نیست بلکه روایت کشف خود از میان تجربه‌ی درآمیختن با جهان است و درک آرامشی که از “درجهان‌بودگی” حاصل می‌شود.

به‌راستی چگونه می‌شود به جهان و مردمانش به شیوه‌ای صادقانه اندیشید بی‌آنکه خود را در جهان غرق کنیم؟ بی‌آنکه با مردمان بیامیزیم؟ بی‌آنکه تنهایی عمیق و رضایت‌بخش را تجربه کنیم؟
غرق شویم و انسان‌تر شویم؟

ابوالفضل وطن‌پرست