به بهانه‌ی روز درخت‌کاری

به بهانه‌ی روز درخت‌کاری

نوشته شده در اسفندماه 1403

توضیح: ما سال‌هاست که نهال می‌کاریم و به نهال‌هایی که می‌کاریم آب می‌دهیم و برای بزرگ‌شدنشان گاهی می‌رویم و دورشان سنگ می‌چینیم که آتش‌هایی که مردمانی نادان در طبیعت به پا می‌کنند به پایشان نرسد- که بیش‌تر موارد هم می‌رسد.- برای کاشتن درخت‌هایمان هلهله می‌کنیم و با هم عکس یادگاری می‌گیریم. چه کرونا همه‌گیر شده باشد، چه خودمان و دنیایمان دچار تلخی‌های فقر و جنگ شده باشد، باز هم کاشتن درخت‌ها را فراموش نکرده‌ایم. درست از سال‌های میانه‌ی دهه‌ی هفتاد خورشیدی؛ زمانی که اسممان “جبهه‌ی سبزِ ایران” بود تا حالا که اسممان شده “جمعیتِ داوطلبانِ سبز” هر سال در اسفند و فروردین واردیبهشت و خرداد راهی دامنه‌های اطراف تهران و کرج و گاهی دشت‌های شهریار و جاهای دیگر شده‌ایم و نهالمان را کاشته‌ایم و باز هم خواهیم کاشت چه نامی داشته باشیم و چه بی‌نام باشیم و زیاد هم گوشمان بدهکار حرف آدم‌هایی نبوده که با تحلیل‌های سیاسی و اجتماعی ریز‌ودرشت خودشان کار ما را یا رد کرده‌اند یا مسخره کرده‌اند یا حتا هزار برچسب بهمان زده‌اند. حتا زیاد هم به دل نگرفته‌ایم که فلان وبلاگ‌نویس نیمه‌حکومتی؛ که حالا شده سلبریتیِ محیط‌زیستی؛ بیاید و با نهال‌ها و شورِ گروهی ما عکس بگیرد تا برای کلاهش نمدی ببرد و همه‌ی حواسش باشد که اسم ما را و تصویر ما را حذف کند یا عکس نهال‌های دست‌کاشت ما را یک روزنامه چاپ کند و اسم سازمان ما را سانسور کند و باز هم زیاد به دل نگرفته‌ایم که … زیاد به دل نگرفته‌ایم و نهال‌مان را کاشته‌ایم و باز هم خواهیم کاشت. باز هم خواهیم رفت کنار تابلوی یادگاری دوست مرده‌امان در تلو و دورِ آخرین باریکه‌های چشمه‎ی ایرج چند درخت داغداقان و زرشکِ وحشی خواهیم کاشت و چشم به مهربانی آسمان خواهیم دوخت و دلمان را نگران خشکیِ خاک و بی‌جانی نهرها نگه خواهیم داشت و انتظار خواهیم کشید که شاید روزی بر این سرزمین خشکیده بارانی از عقلانیت و راست‌گویی و مسوولیت‌پذیری ببارد.

این یادداشت مربوط به روز پس از درخت‌کاری اسفند ماه سال 1403 است که رفتیم و در منطقه تلو کلی نهالِ ارس و زالزالک و …کاشتیم. در آن روز ما “داوطلبان سبز” بودیم.

ما هم‌چنان درخت می‌کاریم و هم‌چنان به درخت‌هایی که در این سی سال گذشته کاشته‌ایم آب می‌دهیم و کنار نهال‌هایی که زیر شلاق باد و باران و لگدهای بی‌توجهی -و شاید نادانی- خمیده‌اند، قیمی قرار می‌دهیم و هم‌چنان از تپه ماهورهای سرزمین بالا می‌رویم به هوای تماشای بنه‌های جامانده کنار صخره‌هایی دور…

ما هم‌چنان هستیم! و هم‌چنان از آخرین درخت‌ها مراقبت خواهیم کرد.

واضح است که ما هم خسته‌ایم، کم‌رمق و فسرده حالیم و اندیشناکِ نجواها و بوهای ناجوری که در هواست… اما هستیم و می‌دانیم که “ما” سرزمینمان هستیم، درخت‌های سرزمینمان، خاکِ در حال فرسودگی‌اش، کوه‌های در حال خشکیدگی‌اش. ما خودِ سرزمینمان هستیم! همین اندازه در تنشِ کم‌آبی، همین اندازه بی‌قرار باران و هوای پاک، همین اندازه خشمگین و آزرده خاطر… و چه کسی می‌تواند خودش را فراموش کند؟ خودش را رها کند؟

ما خودِ درخت‌ها هستیم، خودِ خاک، خودِ کوه‌های البرز، خودِ دنا، زردکوه، بینالود. ما خودِ تالاب گاوخونی هستیم، خودِ میانکاله…

من خودِ قله‌ی توچالم… راستی کسی می‌داند که من نزدیک به پانصدبار به سنگ‌های قله‌ی توچال دست کشیده‌ام؟… از شیرپلا تا چارپالون و از سنگِ‌سیاه تا قله؛ عین پاهای من است، درست شبیه خطوط چهره‌ام در پنجاه و شش سالگی…

من خود کوه توچالم! همین اندازه خشکیده و بی‌قرار برف، همین اندازه زخمی، همین اندازه دلگیر از زباله‌ها، از برج‌ها و راه‌ها و خط‌خطی‌ها و پر از خاطره‌ی ریواس‌هایی که زمانی دره‌ی اوسون را پر می‌کردند.

ما خودِ درخت‌های سرزمین‌مان هستیم، خود کوهستان‌هایمان…

دیروز رفته بودیم سری به نهال‌هایی بزنیم که در این سی‌سال کاشته‌ایم و شاید چند ارسِ (ors) تازه؛ روی سینه‌کش کوهی در البرز بکاریم. دخترکی نهالِ کوچکِ ارس را با مادرش در گودال گذاشته بود و ذوق می‌کرد… دخترک نهالِ ارس بود، خرده برفِ جامانده در سایه‌های البرز بود… امید بود در این روزگاری که ناامیدی سکه‌ی رایج است!

ما هم‌چنان درخت می‌کاریم.

ما هم‌چنان درخت خواهیم کاشت.

ما نه دلقک فضای مجازی هستیم و نه مجیزگوی کسی یا جایی و نه فرصت‌جوی آب‌های گل‌آلود. ما خودِ سرزمین‌مان هستیم.

ما ایرانیم.

ما همین نهالی هستیم که بر خاکِ کوهستان البرز می‌کاریم. ما همین دخترکی هستیم که ارسی بر پهنه‌ی البرز می‌نهد، بلوطی بر زاگرس.

“ما” همین درختان ارسیم، همین بلوط‌های همیشه سبز!