نوشته شده در دی ماه 1404
درست سه ماه شده که چیزی برای انتشار ننوشتهام، یعنی تمام این پائیز خشک و ترسناکی که همه با هم از لابلای درختانِ باراننخوردهاش با اضطراب راه رفتیم، شاهد فقیرتر شدنمان بودیم و کوههای بیبرف را با نگرانی تماشا کردیم و هوای آلوده را نفس کشیدیم و خودمان را کشاندیم به آغاز فصل سرد…
دوستی با نگرانی پرسیده بود چرا خبری از تو نیست! نمینویسی!…
نمینویسم و فکر میکنم کار درست در این زمانه چیست؟ ساکت نشستن و انتظار کشیدن؟ رهاکردن و دورشدن؟ نوشتنِ بی حاصل؟ قیمت دلار را چککردن و خریدن ریز ریز طلا که مثلا از قافلهی روزگار عقب نماندن؟…
در بنبستهای فکری و مواجهه با پیچیدگیهای زمانه همیشه فکرکرده بودم که بالاخره کاریکردن بهتر از هیچ کاری نکردن است. اما حالا دارم فکر میکنم که آیا حرف جناب سعدی واقعا چقدر درست است که:
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم…
به دنیای اطرافم نگاه میکنم و میتلاشم تا با جناب سعدی مخالفت کنم که سعدیجان! مگر چقدر جان داریم که هی بزنیم به بادیه و هر بار دست خالیتر برگردیم و مراد دورتر و دورتر شود؟ بعد فکر میکنم خب! شاید مراد سعدی چیز دیگری است که من درست از آن را نفهمیدهام…
با ننوشتن- و با هر کاری که بلدیم نکردن- قرار است چه بشود؟
چند روز پیش با مسعود حرف میزدیم- که پزشکی بسیار حاذق است و زیاد اهل پول درآوردن نیست- داشت از تجربهای تلخ حرف میزد و آخرش گفت:
“وقتی خوب فکر کردم با خودم گفتم: مگه از اول نمیدونستی که داستان همینجوریه؟ مگه با خودت قرار نذاشته بودی که کار خودت را به خوبی انجام بدی و غر هم نزنی و زیاد به دیده شدن، به نتیجهی آنی و مستقیم، به قدردانی شدن و به موفقیت و پول فکر نکنی؟ مگر با خودت قرار نذاشته بودی که خوب باشی و خوب بمانی؟ حالا درست همان وقت است که خودت را محک بزنی که چندمرده حلاجی! با خودت قرار گذاشته بودی که پزشک خوبی باشی و کمکردن درد مردم کارت باشد، خب حالا درست در همین موقعیت قرار گرفتهای! کارت را به خوبی و به قدر وسع خودت انجام بده، همین!
کلمه قرار گذاشتن بدجوری به ذهنم چسبیده بود از همان روز که با مسعود حرف زدیم.
چه قراری با خودمان گذاشتهایم.؟ قرار گذاشتن با خود همان “توانایی بودن” نیست؟ قرار گذاشتن با خود جوری “هستن” سازمانیافته در شرایط بیسامانی نیست؟
با خودم میگویم: وقتی نوسانگیران بازار ارز و طلا هر روز پولدارتر میشوند و مردم در حاشیه فقیرتر؛ تو چطور میتوانی سرقرارت با خودت بمانی؟ اصلا قراری با خودت داشتهای که چه کاری قرار است در این جهان بکنی؟ چطور میتوانی سرپا بمانی و اندک کاری برای جهان و مردمانش بکنی اگر کارت را همانطور که باید درست و خوب انجام ندهی؛گر سرقرارت با خودت نمانی؟
به مسعود میگویم حرفت چقدر شبیه حرف سیمون وی- همان زن فیلسوفی که من خیلی دوستش میدارم- است.
در سختترین شرایط ما همچنان از این موهبت برخورداریم که با بذل توجه بینهایتمان به جهان و مردمانش از آنچه که هستیم و از آنچه برایمان باقیمانده مراقبت و شاید قدردانی کنیم.
تمام امروز با خودم کلنجار میروم که درست همین زمانهای سخت و دلهرهآور است که باید “قدر وسع” خودت را بازیابی کنی و به اندازهاش بکوشی.
درست در همین زمانهی تلخ و آشوبناک است که باید خودت را محک بزنی که چقدر میتوانی خودت را سرپا نگهداری و به سرپاماندن دیگر مردمان هم کمک کنی وگرنه تمام حرفهایی که زدهای و میزنی چیزی جز غش نیست…
خوش بود گر محک تجربه آید به میان…
تجربهی سختی را میگذرانیم؛ اما نباید کم بیاوریم. باید حواسمان باشد که جز خودمان چیزی نداریم و باید هوای همدیگر را حسابی داشته باشیم و به قدر وسعمان خوب بمانیم.
به قدر وسعمان… و شاید کمی بیشتر!