شوق و قرار

شوق و قرار

نوشته شده در مرداد 1404/ کرج

می‌پرسد: همه‌ی این چیزهایی که نوشته‌اند و می‌گویی راست است که: آدمی این‌گونه باید رنج جهان را تاب بیاورد و ببالد، با امید، عزت نفس، خودکارآمدی، خودکنترلی، شوخ طبعی و تمام این صفت‌های نیک که می‌گویی و می‌گویند؟
فکر می‌کنم که راست است اما چیزی میان همه‌ی این واژه‌ها انگار غایب است.

با خیالت به کجاهای جهان سرک می‌کشی؟
از داغی یک خیابان شلوغ عبور می‌کنم و نگاه می‌کنم به مردی که با جل و پلاسی خرد زیر پل به مردمان گذرنده نگاه می‌کند و سرش را به سمت دورتر خیابان می چرخاند و آهی می‌کشد و خیال می کنم در دلم دارم آهی می کشم و عبور می کنم. دوشنبه داغی است، تابستان بی‌رحم تهران است و دارم درست به همین داستان تاب‌آوردن فکر می‌کنم.

بعد زیر درخت‌های یک بوستان کوچک، زنی را می‌بینم که سرش را رها کرده روی نرمای شکم مردی و سایه‌ی درخت بالای سرش روی صورتش می‌رقصد و مرد با چشم‌های خندانش چیزی را آرام تعریف می‌کند و زن با تمام حواسش گوش می‌کند. زن آرام است و مرد آرام است و هوا آرام است. بعد می‌بینم مردی دارد چیزهایی را پشت یک ماشین جابجا می‌کند و زنی دو بچه را سوار صندلی عقب ماشین می‌کند و انگار می‌بینم که تصویر یک خانه در همان نزدیکی روی خیالات زن و مرد راه می‌رود، تصویر یک خانه، یک اتاق و بوی آرام غذایی روی اجاق و زمزمه‌های ساکت پاهایی روی فرش… که زود باید رفت به خانه…
و خانه…
…و بوی غذا و صدای آرام ریختن آب روی ظرف‌ها و کتابی که نیمه خوانده افتاده روی دسته‌ی یک مبل و دفتری که یک مداد سیاه لایش را باز نگه داشته و تصویر یک پنجره و یک کبوتر چاهی روی هره‌ی بام روبرو و…قرار یک عصر که دوستی قرار است بیاید با هم چای بنوشیم و حرف بزنیم…
و قرار…
و از خیابان داغ رد می‌شوم و بی‌قرارم!
با خودم گفته بودم با همه خیال‌های رنگین‌ات کجا خواهی رفت؟ کجا خواهی ایستاد؟ در کجای این شهر در کدام غروب قرار خواهی گرفت؟
باید جایی قرار بگیری…

یادت می‌آید صفحه‌ای از کتاب دیوید لینچ را برایت خط‌خطی کرده بودم و فرستاده بودم که چیزی با این مضمون گفته بود:
اگر “قرارگاه” نداشته باشی، ایده‌ها همان‌طور می‌مانند تا این‌که بگندند…قرارگاه مهم است. باید جایی را داشته باشی که فکرهایت را زمین بگذاری. بنویسی، کار کنی…
و برایت نوشته بودم که چقدر از این واژه قرارگاه- گاه قرار، جای قرار گذاشتن یا قرارگرفتن- خوشم آمده و آن یادداشت را برایت فرستاده بودم که یک تکه از همان مجموعه‌ی ایستگاه‌ها شد…قرارگاه‌ها!

قرارگاه، با آن پسوند شیرین و دلهره‌آور مکانی‌اش دلم را می‌لرزاند.
در قرارگاه است که دل آدم قرار می‌گیرد، آرام می‌گیرد. می‌ایستدو ته‌نشین خودش می‌شود.

دستش را می‌خواستم که دستم را بگیرد و بنشاندم و ببوستم و آرام شود خیالم و جمع شود خاطرم…

قرارگاه یک خانه است که می‌دانی خانه‌ی توست. یک چشم است که می‌دانی در انتظار توست. یک دست است، یک آغوش است. یک بوی قهوه است که تورا فرامی‌خواند. یک کتاب نیم‌خوانده است که می‌خواهی برگردی و تمامش کنی.

نیاز به قرارگاه داریم. تاب‌آوری بدون قرارگاه ناممکن است.جایی که پایت سفت باشد و جایت محکم و خیالت جمع! آن‌وقت تا خیلی جاهای عجیب و غریت هم که خم بشوی نخواهی شکست…
و این یک متناقض‌نمای نظری در تعریفی است که از تاب‌آوری می‌دهیم، که یک چیز درونی است و هنوز هم می‌گویم که تاب‌آوری یک چیز درونی است زیرا قرار چیزی درونی است. گاهِ قرار- مکان قرار- به معنای یافتن فرصتی برای این توان درونی است.
می‌گوید: می‌خواهی بگویی با اضافه‌کردن این ملات است که تمام آن تعاریف کتابی از تاب‌آوری معنادار می‌شود؟
شاید!
با این ملات، خودکارآمدی می‌شود احساس توانستن چون قرار دارم چون در گاهی ایستاده‌ام که محکمم می‌کند. خود را ارزشمند می‌دانم و نفسم را عزیز می‌دارم زیرا در جایی عزیزم، در جایی ارزشمندم، در جایی که قرار دارم.

از خیابان داغ رد می‌شوم. زنی تنها در حاشیه‌ی خیابان شریعتی، پشت میز یک قهوه‌خانه دارد قهوه‌اش را مزه می‌کند و با حالتی بی‌قرار به خیابان نگاه می‌کند. یاد جمله‌ای از آلن بدیو می‌افتم که گفته بود: هیچ تصویری هولناک‌تر از تصویر آدمی نیست که پشت یک میز نشسته و به تنهایی غذا می‌خورد. بعد یاد آن مردِ پیر تنهایی افتادم که در غروب شهر فرانکفورت پشت میزی تنها نشسته بود و داشت به آرامی غذا می‌خورد و خیابانِ خلوتِ غروبِ یک یکشنبه را تماشا می‌کرد و لیوان نوشیدنی‌اش را به سلامتی من و دوستم که داشتیم از پیاده‌رو رد می‌شدیم بالاتر گرفت و با لبخندی- که قرار نداشت انگار- سر کشید…

راست می‌گویی، همه‌ی این حرف‌ها که در‌باره‌ی تاب‌آوردنِ رنج و قوی‌تر شدن می‌گویم نیازمند چیزی از جنس آدم‌ها و فضاهاست. چیزی از جنس خانه‌ای که انتظارت را بکشند یا جایی که انتظارش را بکشی. جایی که قرار بگیری، جایی که خیالت محکم ایستاده باشد سرجایش و خاطرت جمع باشد که بادها هر اندازه هم که سهمگین باشد، تو به جای محکمی بندی…
می‌گوید: به جایی! پس باز هم برمی‌گردیم به یک چیز بیرونی؟ یعنی تاب‌آوری نیازمند یک چیزی- یک جایی یا یک کسی- در بیرون است؟
بیرون؟ نه این دیگر بیرون نیست. این خود تویی… “آن‌جا” تویی و “آن‌کس” تویی و این مفهومش دلبستگی است و این معنایش صمیمی‌شدن است با جایی و کسی.
یعنی تاب‌آوری با دلبستگی نسبت دارد؟
دارد.
تاب‌آوری شاید همان دلبستگی است. امکان دلبستگی. در این مفهوم دلبستگی هم ذات تاب‌آوری است و هم مسیرش.
دلبستگی به جهان با تمام رنج هایش و آدم‌ها و مکان‌هایش.
دلبستگی است به زندگی که اسمش شوق است. شوق زندگی…