کتاب وداع با اسلحه ارنست همینگوی

کتاب وداع با اسلحه ارنست همینگوی

نوشته شده در اسفندماه 1403

می‌پرسد: تمام این کتاب‌هایی را که خوانده‌ای به خاطر داری؟

معلوم است که نه.

می‌گوید: پس برای چه باید این همه کتاب بخوانیم که یادمان هم نماند؟

از جایم بلند می‌شوم و کتاب «وداع با اسلحه»ی همینگوی به ترجمه‌ی نجف دریابندری را از لای کتاب‌ها برمی‌دارم و صفحه‌ای را برایش می‌خوانم:

«خشم همراه با هر تعهدی در رودخانه شسته شده بود؛ گرچه هنگامی که سرباز تفنگدار گریبانم را گرفت تعهدم به پایان رسید. دلم می‌خواست یونیفورم به تن نداشتم، ستاره‌ها را کنده بودم. افتخاری نبود. با آن‌ها مخالف نبودم، از من گذشته بود. می‌بایست دیگر فکر نکنم. من برای فکر کردن ساخته نشده‌ام. به خدا، می‌خواهم بخورم و بنوشم و با کاترین باشم. شاید همین امشب. نه، این غیرممکن است ولی شاید فردا شب. دیگر سفر نکنیم مگر با هم. کاترین می‌آید. می‌دانم که می‌آید. چه وقت خواهیم رفت؟ این چیزی است که باید درباره‌اش فکر کرد».

می‌گوید: خب؟

ببین، مجبوری کتاب‌های زیادی بخوانی و بعد در موقعیتی که اصلاً معلوم نیست کی و چه‌طور قرار است اتفاق بیفتد، ناگهان به جمله‌ای ساده در یک کتاب بربخوری که مجبورت کند کتاب را ببندی و سرت را بالا بگیری و راه بیفتی به سمت بلوط‌های دامنه‌ی کوهی آن طرف درمانگاهی نزدیک رودخانه‌ی سرابله در ایلام و با خودت فکر کنی: آهان، پس داستان جنگ و زندگی این است؟ و فکر کنی تمام آن‌چه از ستیز بی‌امان آدم‌ها نمی‌فهمیدی و تمام آن‌چه فکر می‌کردی باید به سمتش بروی همین است. قرار نیست تمام جمله‌های تمام کتاب‌ها یادت مانده باشد، دوست من.

می‌پرسد: یعنی تو جای خاصی بودی که این کتاب را خواندی و این جمله این‌طور به یادت مانده؟

جای خاص که بودم. تابستان سال 73 بود و من پزشک روستایی بودم نزدیک شهر سرابله‌ی ایلام و در بالکن درمانگاه نشسته بودم و این کتاب دستم بود. آفتاب بود و اندکی باد و من سه هفته بود که از غوغای تهران دور بودم. اما موقعیت اصلی جایی بود در فکرم که داشت با سؤال‌هایی درباره‌ی زندگی کلنجار می‌رفت و قهرمان داستان همینگوی، خود همینگوی، هم وسط جنگی غریب در ایتالیا داشت برای زندگی کردن دست و پا می‌زد.

می‌گوید: یعنی باید کتاب‌ها سر بزنگاهی به داد پرسش‌هایی که از قبل داشته‌ایم برسند؟

دقیقاً نه این‌طور. باید در هوای گفت‌وگو با کتاب‌ها و نویسندگانشان باشیم. باید به جهان خودمان هی نگاه کنیم. پرسش‌ها در هوا بازی می‌کنند و گاهی از لابه‌لای خطوط خود کتاب‌ها در جان ما جا می‌کنند و خواهی دید که ناگهان جمله‌ای از کتابی سرش را بیرون می‌کشد و می‌گوید: «با آن‌ها مخالف نبودم، از من گذشته بود. چه وقت خواهیم رفت؟ این چیزی است که باید درباره‌اش فکر کنم» و تو شروع می‌کنی به فکر کردن درباره‌ی چیزی که همیشه در فکرت می‌چرخید. مثلاً رفتن به جایی دور، نوشتن یک کتاب، بوسیدن کسی که دوستش می‌داری و فکر نکردن به جنگ و قیمت دلار و بلند شدن و کوله را روی دوش انداختن و رفتن سمت قله‌ی یک کوه.

گاهی هم می‌شود که ناگهان انگار به فهم چیزی ظاهراً پیچیده می‌رسی. اوه، پس عشق یعنی این. آهان، برای همین است که من این همه از جنگ تنفر دارم. آه، چه چیز عجیبی. این بود معنای دوستی که این همه دنبالش بودم.

این کاری است که یک جمله، یک فصل یا تمام یک کتاب با آدم می‌کند، اگر در جای درستی ایستاده باشد.

می‌پرسد: این کتاب را توصیه می‌کنی که بخوانم؟

نمی‌دانم کجا ایستاده‌ای و آیا جمله‌ای در این کتاب به صورتت خواهد خورد یا نه. اما مجبور بخوانیش بالاخره. چاره‌ای نداری.

راستی، می‌دانی کجا ایستاده‌ای؟

نگاه کنید به:

وداع با اسلحه، فصل 32، ارنست همینگوی، ترجمه‌ی نجف دریابندری