یادها و آدم‌ها یا معرفی کتاب!

یادها و آدم‌ها یا معرفی کتاب!

صبح؛ یادداشت کوتاه دوست خوبم «دکتر ر» روی پیام‌گیر واتزاپ بود. قصه‌ای را که یک روز تلفنی برایم تعریف کرده بود نوشته بود و با فایل پی‌دی‌اف «کتاب سنگر و قمقمه‌های خالیِ بهرام صادقی» فرستاده بود. 

روایت سفر پزشک جوانی که به هوای پیدا‌کردن این کتاب از روستایی در خوزستان خودش را رسانده بود تهران و برگشته بود…قصه‌ای بود خواندنی از شور ادبیات وشوقی دلنشین و غریب به چیزی به نام کتاب و موضوعی به نام خواندن!
برایش نوشتم:

آقا دمت گرم! چه نوشته‌ای! کاش اجازه می‌دادی نوشته‌ات رو با ذکر منبع یه جوری در کانالم استفاده کنم.

جواب داد:
سلام و مخلص. اختیار با خودته، هر جوری خواستی ازش استفاده کن، بدون ذکر نام من البته! اون دوره‌ایه که خیلی مایل به یادآوری‌‌اش نیستم!…قبلا برای چند تا از رفقا تعریف کرده بودم و جالبه که برای چندتاشون شروع آشنایی با صادقی بود. خوشحالم!

فکر کردم؛ حیفه این روایت جذاب بیش‌ترخونده نشه و شاید خودش شروع آشنایی بعضی‌ها با بهرام صادقی باشه که به نظرم با همین مجموعه‌ی داستان و همین‌طور “کتاب ملکوت” در بالاترین جایگاه ادبیات معاصر ایران قرار داره…

یادداشت “دکتر ر عزیز”

حدود سی سال پیش که برای گذراندن «طرح خدمت پزشکان» در جنوب کشور طبابت می‌کردم، کتاب‌خواندن یکی از معدود تفریحاتم بود. شبی داشتم کتابِ لاغری می‌خواندم از ابوالحسن نجفی، درباره‌ی معنای ادبیات یا چیزی مثل آن، که در جایی از کتاب نجفی از داستان کوتاهِ «قریب‌الوقوع»ِ بهرام صادقی (در مجموعه‌داستانِ «سنگر و قمقمه‌های خالی») نام برده بود، و نوشته بود که این داستان مثل یاقوتی در ادبیات ایران می‌درخشد (نقل به مضمون). داستان را هم در ضمیمه‌ی کتاب آورده بود. 

قصه‌ی کوتاهی بود که با این جملات شروع می‌شد:

‘مدارکی که من از دوست جوانم آقای «محسنِ فلان» دارم اندک اما قابل استفاده است، ولی به‌ همان نسبت بدبختانه شعورِ من نیز ناقص و مغشوش است چون نمی‌دانم چگونه از این مدارک ممکن است استفاده کرد.’
این داستان (به قول هدایت) به طرز وحشتناکی به دلم نشست. کمتر شده بود خواندن چند صفحه مطلب این‌طور مسحورم کند. یکی‌دوروز مرخصی گرفتم رفتم اهواز، پرواز کردم به تهران و مستقیم رفتم خیابان انقلاب، انتشارات نیل، و کتاب «سنگر و قمقمه‌های خالی» را خواستم. گفتند سال‌هاست چاپش تمام شده و نایاب است، به‌سلامت. گفتم با صاحب کتابفروشی کار دارم. آقای آل‌رسول را صدا زدند. بهش گفتم: «ببین استاد، من پزشکم. مثل خود مرحوم صادقی. صبح از یک ده‌کوره‌ای از خوزستان بلیط گرفتم الان ساعت ۶ عصر رسید‌م این‌جا.» قصه‌ی کتاب نجفی را برایش تعریف کردم و گفتم: «این کتاب حق منه، سهم منه، بدید برم!»
مرحوم آل‌رسول دید قضیه جدی‌ست. گفت همین‌جا منتظر باش. رفت در پستو و چند دقیقه‌ی بعد با نسخه‌ی تمیزی از کتاب، با جلد اعلا، برگشت. هر کاری کردم پول نگرفت. 

خواندن «سنگر و قمقمه‌های خالی» یکی از لذت‌بخش‌ترین تجربه‌های زندگی‌ام بوده. یاد شادروانان نجفی، صادقی و آل‌رسول گرامی.
دکتر ر م