نوشته شده در 30 بهمن / 1400
برای ویژنامه پایانِ سال بنیاد توسعه کارآفرینی زنان و جوانان
آخرین باری که به عنوان عضو یک سازمان مردم نهاد در نشستی عمومی در یک سازمان دولتی حضور داشتم به بیش از بیست سال قبل برمیگردد. ما- نمایندگانی دعوت شده از سازمانهای مردم نهاد- روی صندلیهای ردیف شدهی سالن نشسته بودیم به انتظار زمان شروع جلسهای که مدتی بود از موعد اعلام شدهاش گذشته بود. فردی از سازمان دعوت کننده پشت تریبونی در بالای جایگاه رفت و از طرف مدیری که کاری واجب برایش پیش آمده بود از ما عذرخواهی کرد که نتوانسته خودش را به این مجلس برساند. بعد در ادامه مطالبی را هم از طرف خودش و هم از طرف مدیر غایب بیان کرد. عنوان نشست هماندیشی یا چیزی شبیه به آن بود. دوست دولتی نزدیک به یک ساعت حرف زد. بعد هم خداحافظی کرد و رفت تا به جلسه دیگری برسد و ما را سپرد به همکاران خودش! مهمترین حرفی که گفت در باب اهمیت حضور سازمانهای مردم نهاد در فرایندهایی بود که سازمان مورد نظر متولی انجامش بود و مهمترین جملهای که بارها تکرارش کرد این بود که سازمانهای مردم نهاد به عنوان بازوهای اجرایی نقش مهمی در پیش برد برنامههای بسیار مهم و حیاتی سازمان برعهده دارند. این باور و جملات متصل به آن بسیار شنیده میشد و میشود.
بماند که حال من چقدر بد بود! سال دقیق آن ماجرا یادم نمانده نام آن دوست سخنران نیز. چیزی که زیاد در خاطرم مانده تصاویری بود که در ذهنم میساختم… مجسمهای بزرگ را تصور میکردم که آن مرد به شکل یک جنین به خود پیچیده جای مغز را را پرکرده و خودم را شبیه یک بازوی کشیده شده میدیدم که دهانش همچون دستی باز، منتظر گرفتن چیزی است.
با خودم فکر میکردم چگونه چیدمان قدرت این سخنران را به این نتیجه رسانده که مغز است و ما که آن پایین نشستهایم بازو؟ آیا مفهوم مشارکت در فرایندهای اجتماعی گونهای تقسیم کار اجتماعی درون خود دارد به این معنا که افراد نشسته پشت میزهای دولتی نقش اندیشه را بازی میکنند و باقی مشارکتکنندگان نقش کار را؟ آن کسی که کار واجبی برایش پیش آمده بود در کجای این سپهر اندیشه خود را تصور کرده بود؟
واقعیت آن بود که من چنین تصویری از فرایند مشارکت اجتماعی نداشتم. من فکر میکردم ما بازیگرانی هستیم که بی توجه به جایگاه حقوقی و اجتماعیمان و متناسب با نوع فعالیت و تواناییهایمان نقشهای گوناگونی را ممکن است بر عهده بگیریم و از آن مهمتر مشارکت اجتماعی را مجموعهای از همکاریها و همفکریها و همدلیها میدانستم که افراد دخیل در فرایند در آن سهیم میشوند. چه بسا بخش همفکری را بسیار مهمتر و جذابتر میدانستم برای تشویق و ترغیب به مشارکت. من فکر میکردم آن مدیر غایب باید سرموقع میآمد و نه آن بالا بلکه کنار ما مینشست تا با هم فکر کنیم و شاید پس از آن با همدلی کاری با هم انجام دهیم.
در همان زمان درگیر کاری بودیم در روستایی از روستاهای سرزمین. برای جلسهای به خانهی یکی از اهالی دعوت بودیم. ما را به بالای مجلس دعوت کردند به عادت مهماننوازی ایرانیان. باخود فکر میکردم اینجا درست همانجایی است که باید حواسمان را جمع کنیم تا گرفتار بازتولید این بازی قدرت نشویم. باید مراقب باشیم که حتا در شکل نشستنمان آن مجسمهی خیالی را در جایی دیگر بازسازی نکنیم با این تفاوت که خودمان را جای مغز بگذاریم و اعضای اجتماع محلی را جای بازو.
این دیدگاه اقتدارگرایانه را در بسیاری از فعالان سازمانهای مردم نهاد مشاهده کردهام. بسیاری از آنان گروهها و اعضای جوامع محلی را در بهترین حالت؛ بازوهای اجرایی پروژههای خود تصور میکنند. همان نگاهی که در اغلب موارد سازمانهای دولتی به سازمانهای مردم نهاد دارند. در این سلسله مراتب قدرت، مردم را در انتهای حلقهی تصمیمگیری نشاندهایم در انتظار ایدههای خلاقانهی خودمان! تا مگر گرهای از مشکلاتشان باز کنیم…که نمیکنیم!
مهمترین چیزی که نیازمند بازآرایی ذهنی است شیوهی نگاهمان به اعضای جامعه محلی و نقششان در فرایندهای توسعهی محلی است. آنان ابزار کار ما و مجریان ایدهها و طرحهای ما نیستند. آنان میتوانند معمار زندگی فردی و اجتماعی خود باشند کافی است در جای درست خود بنشینیم و همراه و همدل با آنان فکر کنیم و نقشمان را به عنوان تسهیلگران اجتماعی به درستی ایفا کنیم و بگذاریم مردم هماندیش و همکار ما باشند…بگذاریم برخیزند مردمِ بیلبخند!