نوشته شده در بهمن ماه 1403
شب قبل با علی صحبت کردیم که با این سرمای استخوانسوز، رفتن به قله کار درستی هست یا نه.
صعود به قله ۲۳۰۰ متری بیجی در سرمای ۷- تا ۱۵- غیرممکن نیست.
توچال را بارها در شرایط سختتر هم صعود کرده بودیم.
اما ماجراهای «یکشنبههای کوه» همیشه فقط کوهپیمایی نیست؛ ترکیبی از سرخوشی، حرف زدن، آواز خواندن و سخت نگرفتن است.
اینکه بخواهیم درگیر تجهیزات زمستانی شویم، سرمای صبحگاهی عظیمیه را تحمل کنیم و حتی روی قله هم نتوانیم یک چای یا قهوه راحت بنوشیم، تصمیم را پیچیده میکند.
همچنین ترکیب اعضای گروه و میزان آمادگیشان برای این چالش هم در تصمیمگیری اثر دارد.
سال قبل هم تجربهی سرمای شدید نزدیک قله را داشتیم؛ جایی که حتی بیرون آوردن دست از دستکش ممکن نبود و سریع ارتفاع کم کرده بودیم.
همانجا گفتیم باید سرمای این قله کوچک را جدیتر بگیریم و با تجهیزات کاملتر برگردیم.
اما یکشنبههای کوه باید انجام میشد.
پیشنهاد من این بود که به قله برویم، اما وسط روز.
پیشنهاد علی جذابتر بود:
«لازم نیست حتما به قله برویم. تا چشمه یا کمی بالاتر میرویم. هوای کوهستان به سرمان میخورد، صبحمان تازه میشود، همدیگر را میبینیم و بعد میرویم سراغ کلهپاچه!»
و چه پیشنهادی بهتر از این؟
ما ریتم یکشنبهها را حفظ کردیم؛ بیدار شدن صبح، پوشیدن کفش کوه و زدن به دل دره.
سرمای ۱۳- درجه را تجربه کردیم و بعد از سالها نشستیم به کلبهچای (کلهپاچه).
دغدغه
واضح است که طبق برنامه اولیه عمل نکردیم.
برنامه «کوهپیمایی و صعود به قله» بود.
اما ما به قله نرسیدیم.
در میانه مسیر، برنامه را تغییر دادیم.
در نگاه اول، شاید اسم دیگری باید روی این تجربه گذاشت.
اینکه آیا این کار نوعی بازبینی هدف بود یا صرفا عقبنشینی، معلوم نیست.
پرسش
- آیا کار ما درست بود؟
- آیا حفظ ریتم به قیمت تغییر در هدف، تصمیم درستی است؟
- آیا باید به محض سخت شدن شرایط، اهداف را تغییر داد؟
ست گادین در کتاب «شیب» میگوید گاهی در مواجهه با بنبست باید مسیر را دوباره ارزیابی کرد، برگشت و تصمیم را بازنگری کرد.
اما اینکه این تصمیم همیشه درست است یا نه، پرسشی است که پاسخ قطعی ندارد.
اگر کتاب را خوانده باشید، قضاوت با شماست.