تماشای جهان از البالی ترکها

تماشای جهان از لابلای ترک‌ها

نوشته شده در کرج به 27 تیر 1404

اگر نزدیک خانه‌ی خود جای مناسبی برای دویدن دارید، خیلی خوشحال نباشید! ممکن است پاگیر شوید و لذتِ جست‌وجوهای نامطمئن و گم شدن‌های پرهیجان و کشف و خاطره‌سازی غریب را از دست بدهید.

موراکامی در جایی از “کتاب از دو که حرف می‌زنم…” به خوش‌شانسی‌اش از داشتن مکانی نزدیک خانه‌اش برای دویدن اشاره می‌کند: “در توکیو نزدیک پارکی زندگی می‌کند که می‌شود راحت از خانه بیرون زد و دویدن را شروع کرد.” اصلاً مگر می‌شود منکر این موضوع شد که هرچه امکانات برای کاری سهل‌الوصول‌تر باشند، امکان انجام مستمر بیش‌تر و آسان‌تر می‌شود؟ این‌کار می‌تواند دسترسی آسان‌تر به مواد مخدر یا دسترسی آسان‌تر به مکانی راحت برای دویدن باشد.

اما باز هم گزاره‌ی ابتدایی را تکرار می‌کنم: زیاد خوشحال نباشید!

ساعت یازده صبح روز جمعه است. سوار تاکسی می‌شوم تا از دویدن به خانه برگردم. زیادی از خانه دور شده‌ام. نزدیک دوازده کیلومتر دویده‌ام و کمی هم راه رفته‌ام. جوان راننده که اهل خرم‌آباد است، معنی آوازی را که دارد گوش می‌کند برایم توضیح می‌دهد: “عشق مثل یک صاعقه است که به تن و جانت می‌خورد!” می‌گویم: چقدر خشن! صاعقه اگر بزند، پدر و جد آدم را نابود می‌کند! جوان با همان لهجه‌ی لری دلنشینش جواب می‌دهد: آره دیگه، عشق پدر و جد آدم را می‌آورد جلوی چشمش!

به بلوط‌های جاده‌ی بین خرم‌آباد و کوهدشت فکر می‌کنم و به ردِ صاعقه روی سینه‌کش کوهستان مپل (Mapel) و یاد جدِ مرده‌ام می‌افتم که گورش در شازده حسین قزوین گم شده است… خیالم همه جا دارد می‌دود! خودم می‌دانم که ترکیبی از هورمون‌های شادی‌بخش با هورمون‌های جنگ‌وگریز و اضطراب در حال کارند و شادی با هیجان در تمام رگ‌و‌پی‌ام در چرخش است! دویدن شادمانم کرده است و گم شدن در مکان‌هایی ناآشنا و بیرون‌زدن از راه‌هایی که همیشه می‌دویدم به هیجانم آورده است. دویدن در پس‌کوچه‌های روستایی خاموش و ناشناس می‌تواند شادی را وسط دلهره‌های این روزهای مبهم و مات تا ساعت‌ها به خیال من ارزانی کند. جنگ بیرون را فراموش کرده‌ام! کشف باریکه راه‌های تازه و تماشای چشم‌اندازهای نو مرا به وجد آورده است! شادی چنان در جریان است که هر چیز کوچکِ ساده‌ای حتی گفت‌وگو با جوان راننده‌ای که آوازی محلی را با شوق بازتعریف می‌کند، لذت‌آفرین و رهایی‌بخش است.

صبح به سرم زد که از راه همیشگی بیرون بزنم… مسیر معمول در جاده چالوس را که همیشه می‌دویم رها کردم و زدم به کوچه‌پس‌کوچه‌های روستای بیلقان و راهم افتاده بود به مسیری در کنار رودخانه‌ی کرج که مسدود بود و از درختستانی پرسایه افتاده بودم به محله‌های آن طرف رود و در سکوت وهمناک خانه‌هایی قدیمی و نیمه‌متروک سر از منطقه‌ی حصار درآورده بودم و بعد محله‌ی سرجوب و از یک بقالی یک بطری آب خریدم و راه برگشتن به میدان کرج را پرسیدم و با سایه‌ی تک‌درختی عکس گرفتم و چرخیدن ترکیبی از دوپامین و سروتونین را در تمام بدنم احساس کرده بودم و تلخی مزه‌ی کورتیزول‌ها و آدرنالین‌های فراوانی که این چند روز مرا غرق بی‌قراری و اضطرابی عجیب کرده بودند، داشت شسته می‌شد و می‌رفت…

و خیال همه شهرهایی که در آن‌ها دویده بودم و گم شده بودم در سرم می‌چرخید…

از هتل دورافتاده‌ای در شهر رم زده بودم بیرون. تابستان سال دوری بود و داشتم برای اولین ماراتن زندگی‌ام آماده می‌شدم و اجازه‌ی ترک کردن تمرین‌ها را نداشتم. هتلم در محله‌ای در شمال شهر رم بود. اسم محله چه بود؟ اسم هتل چه بود؟ چه فرقی می‌کند! رم بود با سنگفرش‌هایی از طلا و آفتاب‌هایی زر و مردمانی درست شبیه آدم‌های محله‌ی کریمخان و سیدخندان خودمان.

انداخته بودم به سمت خیابان شمالی و بعد پیچیده بودم به شرقی و بعد از زیرگذری رد شده بودم و از کنار خواب صبحگاهی چند کارتن‌خواب رد شده بودم و رسیده بودم به یک خیابان فرعی و بعد… گم شده بودم!

با خودم گوشی نداشتم. آن وقت‌ها زیاد با مسیریاب‌های گوشی آشنایی نداشتم و زیاد هم سراغ نرم‌افزارهای دویدن نمی‌رفتم. مسافت‌ها را ساعت گارمین قدیمی‌ام به من اطلاع می‌داد و راه‌ها را به شکلی شهودی پیدا می‌کردم و به شکلی تصادفی به مبدأها برمی‌گشتم.

آفتاب بالا آمده بود. به خیابانی رسیدم با دیواری یک‌سره، بدون هیچ گرافیتی یا پنجره‌ای! از خودم با دیوارِ خالی سیمانی و آسمان و اندک دلهره‌ای که از گم شدنم داشتم، عکس گرفتم و کمی بعد به بن‌بستی با سربازها و تفنگ‌ها رسیدم!

از دیوار پادگانی در شهر رم عکاسی کرده بودم و سربازهای نگهبان داشتند مسیر آمدنم را با دقت تماشا می‌کردند! حالا ترس سوال و جواب‌ها و ملیت و علت سفر و همه‌ی این‌ها به جانم ریخته بود! به نرمی دور زدم و با کمی کشش به پاهای دردناکم زیر نگاه بی‌خیال سربازها مسیر را برگشتم. سر خیابان سربازخانه به راست پیچیدم و خودم را به جی‌پی‌اس مغزم سپردم و یک ساعت بعد با مغزی انباشته از مخلوطی از هورمون‌ها و تصویرها و کلمات، در پارک نزدیک هتل روی چمن‌ها رها شدم…

نزدیکِ ظهر داغ رم بود و تمام راه‌ها و رنگ‌ها و حالتِ سربازها با کلاه‌ها و سلاح‌هایشان، در ذهنم به هم برمی‌شدند. تنم خیس بود. قلبم که آرام گرفت، تصویرها را دوباره در خیالم بازچیدم… رم شهر داغی بود که با گم شدنم حالا پیداتر بود. شفاف‌تر و آشناتر. من آنجا بودم و انگار همان‌جا ماندم. رد عبورم و صدای تپیدن قلبم هنوز آنجاست. شهر در من همیشگی شد.

با گم‌شدن، چیزها پیداتر می‌شوند. جهان هویداتر می‌شود. چیزها قابل ادراک‌تر می‌شوند. انگار حواس ما به جهان اطرافمان جمع‌تر می‌شود. نورون‌های سیستم عصبی ما هشیارتر می‌شوند. بودنمان در جهان پررنگ‌تر می‌شود. خودمان را میان اشکال پراکنده و مبهم دنیای پیرامونمان بهتر تشخیص می‌دهیم و جهان در جان ما روشن‌تر و عمیق‌تر خط می‌اندازد. بودنمان و در جهان‌بودگی‌مان معنادارتر می‌شود… و هیچ چیز مثل دویدن امکان گم‌شدن را برای من مهیا نمی‌کند.

دویدن در مکان‌های ناشناخته حس عمیق شگفت‌زدگی را در من بیدار می‌کند و این امکانِ درافتادن با شگفتی‌های جهان است که ما را به هستی متصل می‌کند.

از راهی باریک وسط چند درختِ حاشیه‌ی رودخانه رد می‌شوی و می‌رسی به سربالایی یک خیابان خلوت. سایه‌ی درختی تنها تا وسط خیابان کشیده شده است. از سایه‌روشن رد می‌شوی و چشمت به رخت‌های در حال خشک‌شدنِ روی یک بالکن می‌افتد. همه‌ی لباس‌ها مردانه است. پشتِ پنجره شاید مردی تنها با رویاها و دلهره‌های صبحگاهی‌اش کلنجار می‌رود. زنی دارد از پنجره‌ی خانه‌ی کناری به خیابان نگاه می‌کند. جهانِ روزمره سرشار از امکان‌هایی برای شگفت‌زدگی است. امکان‌هایی گسترده برای دیدن و درک آنچه نامش هستی است.

احساس شگفتی پیوندی نزدیک با ارزش و اعتبار زندگی دارد. این باور را از ویلیام جیمز وام گرفته‌ام. او معتقد بود یافتن شگفتی‌های پنهان در عمق و جریان روزمره‌ی زندگی یک مهارت است، گونه‌ای حس ششم، که بیداری و گسترشش به زندگی اعتبار می‌بخشد. نیازمند شور و اشتیاقی برای توجه‌کردن به چیزهای ساده جهان اطرافمان هستیم. جیمز معتقد بود چنان شور و اشتیاقی را می‌توان از راه‌های بی‌شمار به دست آورد. گاهی در آهنگِ دویدن و هیجانِ جست‌وجو، گاهی با حس‌کردن و دیدن و گاهی هم با تخیل. هر جا که شگفتی یافت شود، جاذبه‌ی شور و هیجانِ واقعیت آنجاست.

دویدن و گم‌شدن در همین دور و برهای اینجا و اکنون، بهترین امکان مواجهه شگفت‌انگیز با جهان را برای من فراهم می‌کند. فرصت جدا شدن از پارازیت‌های دنیای اطراف که تمام کارشان این است که حواس مرا از توجه‌کردن به جزئیات ساده‌ی جهان پرت کنند.

دارم فکر می‌کنم: چگونه سنگ‌های لق کف یک شاهراه حاشیه‌ی شهر می‌توانست برای وردزورث شاعر، جهانی پر از جاذبه‌ی سحرآمیز خلق کند؟ چگونه صدای آبی خرد حواس سهراب سپهری را جمع جهان اسرارآمیز اطرافش می‌کرد… صدای آب می‌آید / مگر در نهر تنهایی چه می‌شویند / لباس لحظه‌ها پاک است.

“جیمز با اطمینان می‌گوید که شگفتی حسی نیست منحصر به عارفان و خیال‌پردازان،” شگفتی از درون جریان عملی زندگی است که بر ما آشکار می‌شود… فضیلتی که تنها با حوصله به خرج دادن به دست خواهد آمد. جیمز به ما می‌گوید: فردی که هیچ‌گاه فرصت نگاه کردن یا جست‌وجو کردن را به خود نمی‌دهد، بلکه حواسش پیوسته از جایی به جای دیگر منحرف می‌شود، هیچ‌گاه ارزش هیچ ساعتی را در نخواهد یافت…

با بیرون‌زدن از راه‌ها و گم‌شدن در مسیرهای ناشناس، خودم را از معرض حواس‌پرتی‌ها خلاص می‌کنم و به جهان ساده‌ی جزئیاتی که نامش روزمره است پرتاب می‌شوم…

در شهر کوئیمبرا از روی پل روی رودخانه رد شده بودم و تا ایستگاه قطار دویده بودم. شهر خواب بود. چند توریست ژاپنی با دوربین‌های سنگین‌شان از آن طرف خیابان رد می‌شدند. رفته بودم سمت پل کوچکی که دیشب از رویش رد شده بودیم. دونده‌ها همیشه امکان رفتن به همه جا را دارند، و زود هم به همه جا می‌رسند، و زود هم گم می‌شوند!

آن طرفِ پل، راه باریکه‌ای بود که انگار شهر را به بیرونش متصل می‌کرد. بعد ناگهان میان درخت‌های یک جنگل تنها بودم و تنها نشانه‌ی آشنا، ستون‌های پل بودند که در دوردست در آسمان صبحگاهی شهر بالا رفته بودند. مردی با بالاتنه‌ی عریان و عرق‌ریزان از روبرو می‌آمد و بعد راه بود و راه و درخت. و درخت بود و صدای پرندگان. و صدای پرندگان بود و من گم شده بودم!

ساعت گارمین می‌گفت هفت کیلومتر از هتلم دورم. از راهی برگشتم. به راه بن‌بستی رسیدم که دسترسی به رودخانه را مسدود می‌کرد. برگشتم و از سمت دیگری به سمت رودخانه و پل دویدم. ناگهان در محله‌ای بودم با ماشین‌های اوراق و خانه‌هایی توسری‌خورده! چطور می‌شد باور کرد در شهری توریستی و دانشگاهی نزدیک رودخانه‌ای با این همه زیبایی و کافه‌ها و رستوران‌های شیک و مدرن چنین محله‌ای ناگهان وسطش پیدا شود؟ در لیسبون هم یک‌بار وسط پرسه‌زنی‌ها، از یک زاغه‌نشین سردرآورده بودم و زیر نگاه ترسناک مردان و زنانی نامطمئن از لابلای خانه‌های محقر و دیوارهای کوتاهشان عبور کرده بودم و رقص عجیب لباس‌های زیر زنانه را در حیاط کوچک خانه‌ها تماشا کرده بودم. حالا در کوئیمبرا هم در جایی عجیب گم شده بودم. ساعتم نشان می‌داد که از کیلومتر ده رد شده‌ام. قرار نبود این‌قدر بدوم. هوا داغ‌تر شده بود و من تشنه‌تر. بعد به شکلی عجیب از حاشیه رودخانه سردرآوردم و بعد از دو کیلومتر دویدن به همان پل بزرگ رسیدم.

کوئیمبرا حالا برای من آن ساختمان‌های شگفت‌انگیز دانشگاه کهنسال شهر و میدانچه‌های شلوغ با آب‌نماهای زیبایشان نیست. کوئیمبرا تصویر مردی نیمه‌عریان است که از باریکه راهی جنگلی به سمت من می‌دود و خانه‌هایی است که بی‌پناه هیچ درخت و سبزینه‌ای میان ماشین‌های اوراقی در حاشیه‌ی رودخانه‌ای رها شده‌اند و تصویر اطمینان‌بخش پلی است در چشم‌انداز دونده‌ای که راه‌های ناپیدای شهر را دویده بود و گم شده بود.

همه شهرها ترک‌هایی دارند — این را لئونارد کوهن درباره‌ی همه چیز گفته بود که ترک دارند! — و انگار از همین ترک‌هاست که نور می‌تابد به شهر و شهر پیدا می‌شود. و هیچ‌جوره نمی‌شود این نورها را دید مگر با گم‌شدن میان ترک‌های شهر.

تجربه‌ی رها کردن خود در مکان‌های ناشناس و دویدن با اندکی دلهره در راه‌ها و باریکه‌راه‌های ناشناخته، تجربه‌ی دویدن را به تجربه‌ی کشف کردن، شگفت‌زدگی و عبور از لابلای ترک‌های مکان و زمان متصل می‌کند و دویدن را به امری چندوجهی بدل می‌کند. چیزی از جنس مشاهده‌ی ناممکن‌ها و سیر و سلوکی از جنس آنچه سالکان اهل طریق تجربه می‌کنند.

عجیب است برای من که بسیاری می‌دوند که لاغرتر شوند!

از جاده‌ی چالوس می‌پیچم به پس‌کوچه‌های روستای بیلقان… روستا خواب است. روستایی این‌همه آرام در حاشیه‌ی شهری این‌همه شلوغ! چیز متناقض‌نمایی است. صدای رودخانه‌ی کرج بلند است. به سمت رودخانه می‌روم. راه‌های رسیدن به رودخانه را گروهی که نامشان را نمی‌دانم بسته‌اند. از کوچه‌های آرام روستا و از زیر سایه‌های درختان غول‌چنار رد می‌شوم و چند عکس با خودم و کوچه‌ها می‌گیرم. بوی صبح تابستانی روستایی در حاشیه کوهستان البرز چه شکلی است؟… بوی روستای بیلقان با بوی ده‌ها روستای البرز در صبحگاهان خنکشان در خیالم می‌دود. بوی روستای کلوان، بوی مرچ، بوی یوش، بوی افجه، بوی زایگان، لالون، بوی کلاک‌بالا، بوی شمشک، بوی تمام روستاهای البرز مرکزی که در صبحگاهان خنکشان، آهسته بندهایمان را سفت کرده بودیم و کوله‌هایمان را تنظیم و انداخته بودیم از لابلای کوچه‌های روستا به سمت دامنه‌ها و قله‌ها… سمت خلنو، سرکچال‌ها، کهار، آزادکوه… بوی صبح روستای بیلقان بوی تمام روستاهای البرز بود.

یک نفر روی دیواری نوشته: “گل وحشی دوست دارم!” و چند دیوار آن طرف‌تر باز هم همین را تکرار کرده است. یاد فیلم رگبار و حالت بی‌قرار پرویز فنی‌زاده زیر آن درختِ غول‌آسا می‌افتم و رنگ گل‌های چادر پروانه‌ی معصومی… تمیزی و نظم روستا چشمم را گرفته است. بعد رسیده بودم به راهی که به پلی منتهی می‌شد و رفته بودم روی پل و خاموشی رودخانه توجه‌ام را جلب کرده بود. حالا می‌فهمیدم که آب رودخانه کجا به بن‌بست لوله‌ی عبوری طالقان می‌خورد و آب رودخانه را برای اهالی همیشه تشنه‌ی تهران می‌برد!

دونده از خانه‌اش دور شده بود و از راهی که همیشه می‌دوید زده بود وسط ترک‌های حاشیه‌ی جاده‌ی چالوس و از لابلای ترک‌ها چیزهایی تازه بیرون زده بود و ترک‌های حاشیه‌های جهان خورده بود به ترک‌های حاشیه‌ی ذهنش و جهان‌هایی تازه سربرآورده بودند و یادش افتاده بود که چه عکس‌های دلنشینی، چه بوهای عزیزی، چه نام‌های لای ترک‌های ذهنش جاخوش کرده‌اند. و جهان بیرون شگفتی‌زا شده بود.

ارلینگ کاگه در “کتاب سکوت” به نقل از فریتیوف نانسنِ جهانگرد می‌گوید: “چیزهایی هست [در جهان] که تنها در سیاهی شب می‌فهمیم.”

من به نقل از خیالات دونده‌ی راه‌گم کرده در حاشیه‌ی رودخانه‌ی کرج می‌گویم: چیزهایی در جهان هست — در همین جهان کوچکِ پیرامون ما — که تنها وقت دویدن می‌فهمیم.

از روستا بیرون می‌زنم و به جاده می‌رسم و باز از میان ترک دیگر خودم را به حاشیه‌ی رودخانه‌ی کرج می‌رسانم و در میان کوچه‌باغ‌های میان رودخانه و محله حصار و سرجوب آدم‌هایی تک‌افتاده زیر درخت‌های قدیمی می‌بینم که در سکوت صبح تابستان به عبور آبی خرد خیره شده‌اند و آدم‌هایی جفت می‌بینم که دور از چشم محتسب لب بر لب‌های هم گذاشته‌اند و طعم زندگی را از جان یکدیگر می‌مکند و جهان زیر نگاه دونده تند و تند عبور می‌کند و سایه می‌شود و آفتاب می‌شود و زیر آفتاب، آدم‌ها را می‌بیند که انگار از میان هزار صفحه کتاب تاریخی بیرون افتاده‌اند.

و آفتاب می‌شود و سایه می‌شود و همه چیز انگار عکسی ثابت است که سال‌هاست جهان را آکنده است و بی‌هیچ تغییری ادامه پیدا می‌کند و هیچ چیز تازه نیست و من ناگهان به بن‌بست حاشیه‌ی رودخانه می‌رسم و می‌دانم که گم نشده‌ام اما از خانه بسیار دورافتاده‌ام.

خاصیت دویدن این است که مرا دورتر و دورتر می‌برد و از خانه‌ام به جهان با ترک‌هایش پرتاب می‌شوم تا بوسه‌های پنهانی شهر را از لای ترک‌هایش تماشا کنم.