نوشته شده در تاریخ: هشتم آبان چهارصدو چهار
بازنویسی شده در هشتم دی ماه چهارصد و چهار
ابوالفضل وطنپرست
در سالهایی بسیار دور؛ زمانی که من انترن بخش زنان بودم، زنی باردار حین سزارین دچار مشکل خونریزی غیرقابل کنترلی شده بود و رفته به کما و ماهها در کما ماند. بچهاش زنده مانده بود و خودش به هشیاری برنگشته بود. برایش یک اتاق اختصاصی درنظر گرفته بودند و تحت مراقبتهای ویژه قرار داشت. استادان ما همهی توان علمی و عملی خود را صرف زنده نگهداشتن و بهبودی او میکردند. ما که آن زمان تازه اسم دکتر را یدک میکشیدیم و دورهی کارورزی خود را میگذراندیم به نوبت مسوول ثبت دقیق وضعیت “زن در کما فرورفته” بودیم. علایم حیاتی بیمار را چک میکردیم و هر تغییری را به رزیدنتهای کشیک گزارش میکردیم. برای من این مراقبتهای منظم، یادداشت وضعیت هر ساعته بیمار و نشستن بر بالین زنی که برای زایش یک زندگی به بیمارستان آمده بود و کودکی به دنیا آورده بود و خود در مرز مرگ و زندگی به خواب رفته بود؛ چیزهای بیشتری برای تماشاکردن، اندیشیدن، تامل و یادگیری داشت.
مردِ آن زن را هر بار که میدیدم جوری متفاوتتر از قبل شده بود. انگار در مسیرِ پذیرش مرگِ عزیزش هی پیش میرفت و در مرزهای ناامیدی و امید به دنیایی تازه قدم میگذاشت و به فهمی نو از خودش و رابطهاش و معنایش از زندگی میرسید. یک بار با حالتی از تردید و ابهام گفت: نمیدونم میتونم این بچه رو تنهایی بزرگ کنم یا نه! من نفهمیدم دقیقا در خیالش چه میگذرد، اما میفهمیدم که در حال کلنجار رفتن با چیزی است، انگار در حال وارد شدن به دنیایی دیگر بود، انگار آن مرد هم در حالتی از کما فرورفته بود.
مادر و پدر زن در اغما داشتند هر روز رنجورتر میشدند و شکل پذیرشِ درد برایشان متفاوت بود. آنها انگار زودتر از دخترشان تصمیم گرفته بودند که بمیرند.
من هر بار که از در بیمارستان بیرون میزدم تمام این تصویرها را مرور میکردم. میخواستم با کسی این قصهی پیچیدهی انسانی را حرف بزنم. فکر میکردم چیزهایی در این راهروها و روی تخت بیمارستانها و در حال رنجور بیماران و در تبوتاب همراهان بیمار و در اضطراب پزشکان و پرستاران وجود دارد که باید در فضای گفتوگو پخش شوند تا ما بیشتر و بهتر بفهمیم و بیشتر به فهم همدیگر نزدیک شویم. با خودم فکر میکردم این قصههای عمیقا انسانی نباید فراموش شوند این روایتهای ناب که روایت تقلای ما انسانها در این جهان است؛ ارزش شنیده شدن و تامل دارند. ما را انسانتر میکنند. درمان را انسانیتر میکنند. به کیفیت روابط در فضای درمان کمک میکنند و هزار جور فکر دیگر…
دوستان همکار من از بالین این بیمار که برمیگشتند و روی صندلیهای پاویون که رها میشدند؛ چند ثانیهای به گوشهای خیره میشدند و چیزی تازه میگفتند مثلا:
“بچهها امروز این مریضمون کمی دستش را تکان داد و من فکر کردم الان در اون دنیای کدری که داره زندگی میکنه آیا خوشحاله یا غمگینه؟ آیا متوجه مردی هست که هر روز پشت اتاق با چشمهای نگران منتظر بازگشت اون از این دنیای برزخیه؟”
یک روز یکی از بچهها از بالین زن که برگشته بود این پرسش رو روبروی ما گذاشت که: اصلا درسته که ما یک ماهه داریم تلاش میکنیم زنی را که تقریبا مرده زنده نگه داریم؟ این اصلا اخلاقیه؟ آیا بیشتر زجرش نمیدیم؟ ما که در گو.شههای پاویون سرمان داخل کتابها بود سربلند کردیم و به تمام چیزهایی که در یک ماه گذشته دیده بودیم و فکر کرده بودیم بازگشتیم. همان شب حرفهای ما در پاویون کشیده شده بود به مفهوم مرگ، زندگی، انتخاب، رنج و حتا رابطه و پیچیدگیهای اون.
از همان وقتها فکر کردهام که چه قصههای ناب و اصیلی در فضای بیمارستان در جریان است. بیمارستان و فضای درمان جایی است که زندگی رنگ دیگری دارد مرگ هم. زندگی در هالهای از ابهام پیجیده میشود و مرگ از رگ گردن به همه نزدیکتر میشود. نام خدا مدام شنیده میشود و نام شیطان هم. عاقلترین و عالمترین آدمها به خرافهپرستانی متعصب بدل میشوند و مومنانی که سالها پیشانی بر خاک ساییدهاند به کفرگویانی بی پروا. زندگی و مرگ بههم در میشوند. یک نفر با شاخهای رز به در مرموز اتاق عمل نزدیک میشود تا خبر شادی را که قرار است بشنود با جهان تقسیم کند و کسی سرش رابه دیوار سرد کنار در میچسباند تا اخرین ذرههای امیدش را از دریچهی کوچکی که به فضایی سبز منتهی میشود به آسمان آبی بسپارد. پزشکان و پرستاران و کادر درمان در این مرزهای عجیب در رفت و آمدی هرروزه؛ حاملان این قصههای شگفتانگیزند.
پزشکان و همهی کسانی که با دردها و بیماریهای مردم سروکار دارند در مرزهای اندوههای عمیق و شادیهای وصفناشدنی ایستادهاند و انبوهی از تجربههای دست اول از زندگی و فرازو نشیبهای آن در سینه دارند. آنها قصههایی ناب و شنیدنی از انسان دارند. از انسانِ بیمارستان، انسانِ به رنج برخورده و ناتوان. انسانی که ناگهان توانایی بودنش را انگار از دست داده است.
با خودم فکر کردهام چرا این قصهها را از نزدیکتر و کمی روشنتر و کمی خودمانیتر نشنویم. از همان زمان که مشعول ثبت علایم حیاتی آن زن در کما فرورفته بودم، به داستانهایی که دوستانم از شب بیداریهایشان و دغدغههایشان میگفتند با دقت گوش میکردم و به حالت همراهان بیمار توجه میکردم و فکر میکردم چرا این همه داستانی که میتواند بهتر شنیده شود و بهتر فهمیده شود در این راهروها گم میشوند و فراموش میشوند.
با خودم فکر کردهام؛ چرا پزشکان و پرستاران این همه با هم حرف میزنند اما در بیرون این همه کم حرفاند؟ کدام قصهها تعریفکردنی است؟ زمانی که یادداشتهای روزانه یک پزشک نوشته میخاییل بولگاکف-نویسنده بزرگ روس که پزشک بود- را میخواندم، با خودم فکر میکردم؛ وقتی پزشکان زبانشان به قصهگویی باز میشود چه قصهگویان زبردستی میشوند و این مواجهه عمیق با رنجها و شادیهای انسانی چه اندازه آنها را به پیچیدگیهای روانی و اجتماعی زیست روزمره نزدیک میکند. قصههای آنها گویی بدون ادا و اطوار و بسیار شنیدنی است.
پزشکان و اهالی درمانگاه، قصههای شنیدنی بسیاری دارند. از یک روز سخت که گذراندهاند و از صبح تا غروب فرصت نکردهاند ثانیهای روی یک صندلی بنشینند، یا از جراحی پیچیدهای که در میانهاش به مشکلی عجیب برخوردهاند و ساعتها در تلاش برای یافتن راهی برای حل آن، حجم انبوهی از آدرنالین را در بدن خود تجربه کردهاند. با خستگی یک روز خیلی شلوغ در یک بیمارستان دولتی برای چند ساعتی خودشان را به پاویون میرسانند و گاهی که حتا یادشان میرود دستی بشویند با یک چای نیمجوشیده در یک لیوان شیشهای دستهدار به همکار دیگرشان میگویند: اون مریض تخت دوازده بخش داخلی رو یادته تعریف کردم که اون شب تا صبح بالای سرش بودم؟ آره چی شده، بهتره؟ آره امروز بهتر بود، اما پسرش غروب اومد یه داد و بیداد حسابی کرد و کلی فحش به همه داد و رفت…از بیماری که به موقع بههوش نمیآید و پزشکی که مجبور است تا به هوش آمد ن بیمارش تا نزدیک نیمه شب بر بالینش بماند و قولی را که به فرزندش داده تا با هم به یک مهمانی بروند به هم بزند و باری عظیم از بیکفایتی را به عنوان یک مادر یا پدر با خودش به خانه بیاورد. قصه جوانی که از مرزهای خودکشی برگشته و هیچکس را جز دکترش برای حرف زدن قبول ندارد و دکترش در مرزهای افسردگی در حال غوطه خوردن است و در همان حال باید به حرفهای جوان همدلانه گوش کند و تاب بیاورد.
قصههای پزشکان بسیار شنیدنی است. قصهی شبهایی که برای بیماری تا صبح تمام کتابها و سایتها را ورق زدهاند تا مبادا چیزی را از قلم انداخته باشند و دست آخر مادر بزرگی پیدا میشود که نجات جان فرزندش را مدیون نذر و نیازهای شبانهی خودش میداند و برای ماندن کبودی جای سرم روی دست فرزندش از پزشک بیتوجه شکایت میکند.
باید قصههای درمانگاه شنیده شود. اندوهی که یک پرستار، یک بهیار بیدار مانده تا صبح بر بالین بیمار، از مواجههی هر روزه با درد و رنج دیگران تجربه میکند باید شنیده شود. دغدغههای ناگفتهی پزشکان باید گفته شود. بیشمار انسانهایی که در سرزمین پراکندهاند و با صدها مشکل ریز و درشت معیشتی و احساسی دست و پنجه نرم میکنند و قصههایشان در لابلای دغدغههای روزمره گم میشوند و به خیال من سرزمین و فرهنگش از منبعی غنی از تجربه انسانی محروم میماند. این شغلی است که ساختارهای ارتباطی صاحبانش را دچار خدشه میکند. آنها را از فرزاندانشان دور میکند و خواب آسوده در کنار همسرشان را به یک آرزوی گاهبهگاه تبدیل میکند و از آنها گاه موجوداتی مکانیکی و بیاحساس میسازد. آدمهایی که مجبور میشوند کمتر کتاب بخوانند، کمتر فیلم تماشا کنند و سفرهای پرهزینهی بیمزه بروند.
قصههایی که در پاویون تعریف میشوند باید بلندتر گفته شوند- البته تا جایی که به مرزهای آزادی و امنیت و حریم خصوصی بیماران، کادر درمان و همراهان بیمار خدشهای نزند- همیشه فکر کردهام که شنیده شدن این قصهها مردم و درمانگران و اهالی بیمارستان و درمانگاه را به همدیگر نزدیکتر میکند. پزشکان را از موجوداتی فضایی که پشت در مطبهایشان به آدمهایی دست نیافتنی و گاه عجیب و غریب بدل میشوند به آدمهایی معمولی و قابل شنیدن بدل میکند. قصههای بیمارستان، قصههایی که پزشکان از مواجهه با مرگ و زندگی برای همکارانشان تعریف میکنند- وقتی از خستگی یک روز شلوغ به پاویون برگشتهاند- بیشک به غنای فرهنگ سلامت کمک خواهد کرد، فضای درمان را انسانیتر و غنیتر میکند.
قصهی پزشکان بیمروت را که مردمان را بیمار میخواهند زیاد تعریف میشود. از میان خیل بیشمار پزشکانی که با رنج مردمان رنجور میشوند کسانی پیدا میشوند که با رنج مردمان شادمانتر میشوند و قصهی این اندک طبیبان در هر کوی و برزنی بارها شنیده میشود و تصویر انسانهای بیخیال و بیدردی که با نخوت از پلههای مطب بالا میروند و پشت در اتاقهایی مرموز پنهان میشوند و با نقشی خدایگونه؛ مردم بیمار را به بارگاه خود راه میدهند و چیزی جز پول و قدرت را طلب نمیکنند؛ تصویر قالبی میشود که در ذهنها شکل گرفته و میگیرد.
میخواهم پای شنیدن این قصهها بنشینم و این شنیدهها را با مردم قسمت کنم- تا جایی که بشود- میخواهم پزشکان و پرستاران از ناامیدیهایی که مشاهده کردهاند و از امیدهایی که شاهدشان بودهاند حرف بزنند و از تجربههای ایستادنشان در مرز میان مرگ و زندگی حرف بزنند. از خودشان و دنیای سادهای که در آن رفتوآمد میکنند بگویند تا مردم چهرهی عادی و انسانی آنها را بدون روپوشهای سفید و گوشیهای آویخته بر گردن تماشا کنند؛ شاید اینگونه فضای بیمارستان -فضای دردناک درمان- جور دیگری درک شود، جور دیگری دیده شود. جور دیگری کمی آرامتر و کم دردتر شود.
قصههای بیمارستان باید خوب شنیده شود….
میخواهم پای صحبت پزشکان و درمانگران بنشینم و قصههایشان را گوش کنم و به گوش مردم هم برسانم. قصههای واقعی و پرهیجان و غنی از چیزها برای یادگیری و تغییر.
یادگیری و تغییر هم برای مردمان سرزمین و هم برای جامعه پزشکان و درمانگران.
الگوی کار
گفتوگو و نقل خاطرات است با در نظرگرفتن حریم خصوصی پزشکان کادر درمان، بیماران و خانواده آنها.
شاید به بیماریهایی که در لابلای گفتوگوها به آنها اشاره میشود در حاشیه یا در متن به شکل خیلی مختصری بپردازیم، اما هدف از این پادکست آشنایی مردم با بیماریها و شکل تشخیص و درمان نیست، بلکه درگیر شدن آدمها با تجربهی روزمرهی پزشکان است به ویژه تجربههای احساسی که شاید در فضای هیچ حرفهی دیگری تجربه نشود. می خواهیم پزشک به مثابه یک انسان در حال تجریهی زیستن و در حال مواجهه با جهان شنیده و دیده شود.
پرسشهایی که در جریان گفتوگو طرح میشوند؛ مسیر روایت را میسازند و شکل میدهند.
به جز حریم خصوصی مردم و پزشکان چند محدودیت دیگر هم وجود خواهد داشت:
- دروغ و لافزنی نخواهیم داشت.
- برچسبزنی به دیگران به ویژه دیگر گروههای شغلی نخواهیم داشت.
- بزرگنمایی و تبلیغ نخواهیم داشت.
- تحلیلهای کلان سیاسی و اجتماعی نخواهیم داشت اما به فهم رخدادهای سیاسی و اجتماعی کمک خواهیم کرد.
برای شرکت در یک جلسهی گفتوگو:
- چند قصه به یادماندنی از کارتان را یادداشت کنید مثلا:
- اون مریضه که با دخترش میاومد مطب و بعد از یک سال متوجه شدم که…. و بعد از چند سال دخترش یه روز اومد مطب و گفت…..
- دختره اومده بود برای اینکه هایمنوپلاستی کنه وقتی باهاش صحبت کردم …. بعد…
- سر عمل بودیم. مریض ….بود….یکی از همکارامون که آقای دکتر چراحی بود که خیلی هم معروفه….. وسط عمل…..یک هفته بعد….
- یه مراجعی داشتم که…..خواهرش دکتر بود…..
- یه جوونی رو یه شب آوردن تصادف کرده بود…..
- تو روستای ….پزشک طرحی بودم. یه روز یه خانومی اومد با دل درد شدید اولش فکر کردم…..
- یه مریضی اومده بود با تشخیص…. فرستادم رفت یه سونو کرد…
- یه موردی داشتم که آندو کولون شد …
- یه شب دیگه داشتم جمع میکردم از مطب بیام خونه منشی اومد گفت یه آقایی اومده….
- از بیمارستان داشتم می اومدم بیرون یه خانواده رو دیدم که….
- چند کلید واژه اصلی که این قصه را به یادتان سپرده در ادامهاش بنویسد مثلا:
- باید بیشتر صبوری میکردم…
- با این که به خدا اعتقاد ندارم تو اون شرایط فکر کردم کاش داشتم…
- اعتقادم رو به همه چی از دست دادم….
- باید کار خودم رو درست انجام بدم و با حرف بقیه کار نداشته باشم
- برای اولین بار ناامیدی رو در کار حرفهای م تجربه کردم
- ساختار اعتمادم به هم خورد
- باید بیشتر درس میخوندم
- در انتخابم اشتباه کرده بودم
- چه انتخاب درستی کرده بودم
- جایی که زندگی میکنم…
- ارتباط با بیماران مهمتر از تشخیصه و درمانه…
- چرا من به موضوع ارتباط اهمیت نمیدهم
- روی اصول حرفهای پافشاری کنم
- اعتماد به نفس…
- خانواده…
- تنهایی و درک مساله تنهایی
- مرگ…
- چطور به مرگ فکر میکنم
- چقدر حق با منه؟
- همدلی کردن رو بلدم؟
- چطور همدلی کنم؟
- تعهد داشتن یعنی چی؟
- مسوولیت و مسوولیتپذیری
اینها چند مورد بود که به سرعت به ذهن من رسید، شما برای هر قصهای که یادداشت میکنید چند تا کلید واژهی این مدلی باید داشته باشید. کلید واژههای خودتون و شاید از بین اینها!
- یک یا دو بیماری مهمی که در این قصه به اونها اشاره میکنید رو و اهمیت داره که کمی در موردش احیانا توضیح داده بشه یادداشت کنید.
- آیا این تجربهای که باهاش مواجه شدید و خلاصهی قصهاش رو گفتید و این قدر یادتون مونده شما رو یاد قصههای مشابهی از سایر همکارانتون میاندازه؟ چه چیز مشابهی شنیدید؟ از دوران تحصیل و تجربهی اساتید و همکارانتون و از فضاهای جدیدتون.
- آیا این قصه شما را یاد کتاب یا فیلمی میاندازه؟ کدام فیلم؟ کدوم قسمتش؟ کدوم شخصیت؟
ابوالفضل وطنپرست