با دوستی قدیمی حرفمان کشید به داستان سازمان غیر دولتی جبهه سبز ایران، که زمانی بزرگترین سازمان محیطزیستی مردمی سرزمین بود و رفتیم سراغ این پرسش همیشگی که چرا این سازمان زمانی آنهمه پویا بود و جریان داشت و آدمهایش با شور و شوق از کوه وکمر بالا میرفتند برای جمع کردن زبالهها و دانهدادن به پرندهها و تا ساعتها پشت میزهای کار میماندند و مینوشتند و بحث میکردند و بعد… آرام آرام همه چیز خاموش شد؟
این پرسش را همهجا میشود پرسید:
چرا بعضی فضاهای کار، برخی سازمانها و گروهها، از شور و شوق انباشتهاند و کارها هم بهتر انجام میشوند و خیلی جاها نه؟
سوای همهی دلایل ریز و درشتی که تا به حال شنیدهام حرف جلال برایم بسیار جذاب و شنیدنی بود:
“آن وقتها بهانهی اصلی ما دیدن دوستانمان و لذتبردن از ملاقات یکدیگر بود. همین فضای معاشرت انسانی بود که کار را هم هیجانانگیز میکرد. وقتی شکل انسانی روابط زیر سوال رفت و کار برای کار و تاکید مدام بر آرمانها و اهداف سازمان به مثابه چیزی شبه مقدس به مهمترین اصل بدل شد، همه چیز بیرنگ و بو شد. کار هم به پایان رسید!
چه چیز عجیبی داشتم میشنیدم و چه چیز درستی!
من درست یکی از همانها بودم که بر الویت اهداف و برنامهها بر همه چیز تاکید میکردم و چه خبط بزرگی!
فراموش میکنیم که انسانیم و برای زندهبودن و جریان داشتن در جهان، نیازمند جریان احساسها -و هورمونها- در تنوجانمان هستیم. نیازمند دوپامین هستیم تا سرپا بمانیم و هیچ چیز جز روابط انسانی ما را بر سر شوق نمیآورد. بدن ما-وجودمان- با همین هورمونها سرپاست. حرفزدن با آدمهای دیگر، بودن در اتمسفرهای شادیبخش، فشردن دست یک دوست و حس کردن دستی که به پشتمان میخورد، ما را زنده نگه میدارد. کار را، سازمانها را و اجتماع را زنده نگه میدارد. ما با غرقشدن در نگاه یک دوست -یک همکار- وسط شلوغی و بلوای شهر و زمانه، وسط بیپولی و آلودگی، همچنان به جهان متصل باقی میمانیم.
داشتم فکر میکردم چه سازمان جذابی میتواند باشد جایی که وقتی آدمها صبح که برای کار به سمتنش میروند انگار به سمت دوستانشان میروند، به سمت جایی که حتا میشود در آن عاشق شد…چرا که نه!
در دلم از بچههای آن روزهای جبههی سبز پوزش خواستم که هیچوقت درک درستی از آن فضای سرشار از دوستی و شوق نداشتم. برای من اهداف محیط زیستی، اصول سازمانی، کار و هر چه مربوط به کار در الویت بود و معاشرت و دوستی چیزی در حاشیه… و چه خطای بزرگی است!
جلال میگوید: ساده نیست که کلهی سحر از خواب روز جمعهات بگذری و از سینهکش کوهها خودت را بالا بکشی و تمام فکرت مشغول یک آرمان دور و دراز باشد! حتما که به همهی آن مفاهیم فکر میکنی و برایت مهم است، اما چیز مهمتر این است که ما انسانیم و به هوای هم است که بیرون میزنیم و به هوای هم است که کار میکنیم، به هوای هم است که اصلا آرمان و هدف داریم!
با خودم فکر میکنم: مگر خواست خیر عمومی چیزی جز این است؟
خواستن شادی با دیگران
خواستن شادی دیگران…
…بگذار برخیزد این مردم بیلبخند!