ارزش کار داوطلبانه

ارزش کار داوطلبانه به بهانه ی روز داوطلب

نوشته شده در 1 دی ماه /1400 کرج

دیروز با جمع کوچکی حرف کشید به روز داوطلب. حرفی آمد وسط که مدت‌ها وسط ذهن من بود. دوستی در آن جمع می‌گفت که این پدیده‌ی یکی دو هفته کار کردنِ داوطلبانه در یک سازمانِ خیریه یا غیردولتی و درخواست یک گواهی برای فرایند مهاجرت و گرفتن پذیرش تحصیلی، کم‌کم آزاردهنده شده است.

چند روز قبل‌ترش کسی تماس گرفته بود تا در یک نشست مجازی درباره‌ی کار داوطلبانه حرف بزنیم. عذرخواهی کرده بودم که حرف‌های امروز من زیاد خوش‌بینانه و خوشایند نیست و جوانان امروز زیاد دلِ خوشی از غرولند شنیدن به هر بهانه‌ای را ندارند و این حرف‌ها هم باز بهانه خواهد شد که غر بزنیم و حالِ بدِ جماعتی را بدتر کنیم. بیایید بی‌خیال بشویم! چه وقت این حرف‌هاست در این آشفته‌بازار…

…که خوب می‌دانم که نمی‌شود بی‌خیال شد!

مگر می‌شود سرزمینی بدون حضور داوطلبانه‌ی مردمانش سر پا بماند و بپاید. داوطلب شدن به معنای اصیل آن، که بودنِ آگاهانه و انتخاب‌گرایانه در فضایی است که به آن احساس تعلق خاطر داری.

داستان بلایی که بر سر احساس تعلق خاطر مردمان سرزمین آمده و آن‌چه سرمایه‌ی اجتماعی می‌نامیمش، داستانی است پر آبِ چشم و بسیار مفصل که حتماً دوستان جامعه‌شناس و فلسفه‌دان که کم هم نیستند در دانشگاه‌های بی‌اندازه زیاد مملکت  برایش صد جور قصه‌ی نظری بلدند ببافند. در همان جمع کوچک؛ کمی از احساس‌های شخصی خودم و کمی از تجربه‌هایم گفتم که…

این داستان تازه نیست اما شیوعش به این اندازه که این چند ساله با آن مواجه‌ایم تازه‌ترش کرده. دختران و پسران کوله‌به‌پشت زیادی را به خاطر دارم که از پلکان سازمان‌های داوطلبانه بالا و پایین می‌شدند و بعد با نامه‌ها و توصیه‌نامه‌های جورواجور در سرزمین‌هایی دور ماوا گرفتند و دیگر نه مامِ وطن به خاطرشان ماند نه اندوه‌های پراکنده در سرزمین. شدند متن‌های گاه‌به‌گاه فیسبوکی و اینستاگرامی که دلی برای سرزمین می‌سوزاندند از دور و دیگر هیچ. جوانان زیادی را به یاد می‌آوردم که درختی در یک برنامه‌ی درخت‌کاری می‌کاشتند و چند روز بعد دنبال نامه‌ای بودند برای چسباندن به جایی از رزومه‌شان.

راست است که این داستان تازه نیست. حتی یادم می‌آید که سازمان بزرگی مثل جبهه‌ی سبزِ ایران گرفتار کسانی شده بود که مستقیم یا غیرمستقیم دغدغه‌های توسعه‌ی فردی و اجتماعی خودشان را به سازمانی با آن همه آرزو و آرمان تحمیل می‌کردند. جوانان آن روزگار نیز بسیار می‌شد که کارِ داوطلبانه را با تعریفی خودساخته به کارکردهایی حداقلی برای روزمره‌ی شخصی و ارتقای توانمندی‌های فردی خود بدل می‌کردند.

بارها با خود فکر کرده بودم؛ شاید تعاریف ذهن تو برساخته‌ی خیال‌هایی ناواقع است و درستِ داستان همین است. یک بار جایی شنیدم که یکی می‌گفت: خوب، همه‌جای دنیا همین است. اجتماع نیازهایی دارد و افراد به جز منافع شخصی خود نمی‌توانند به چیزی فکر کنند. هنرِ نهادهای اجتماعی باید همین باشد که اولویت‌های فردی اشخاصِ اجتماع را به خیر عمومی پیوند بزنند. همان‌جا گفته می‌شد که روان‌شناسی انسان مؤید این نظر است که ما چیزی جز منفعتِ شخصی را نمی‌فهمیم و اگر در پوسته‌ی بیرونی کارهایمان چیزی از جنس خیرِ عمومی دیده می‌شود باید دنبال ربطش به یک منفعت در زمان و مکان دیگری بگردیم.

با خودم فکر می‌کردم: آیا این درست است؟

رفته بودم شبی با خادمان حرم امام رضا نشسته بودم به گفت‌وگو تا به کارِ داوطلبانه از منظری دیگر نگاه کنم. مثال از خودم پرسیده بودم؛ این مرد میانسالی که تجارتی پررونق در شهر دارد برای چه هدفی لباسی ساده به تن می‌کند و زائران حرم را با احترام راهنمایی می‌کند و گاهی خاک از در و دیوارها می‌روبد. می‌شد فهمید که تعلقِ خاطر به یک باور می‌تواند انسان را به این حد از فروتنی متمایل کند. آن‌ها کاری می‌کردند تا در چارچوب یک نظام اعتقادی احساس بودن در جایی درست را به دست آورند. بودن در حلقه‌ای که آن‌ها را به اجتماعی بزرگ از مؤمنان متصل می‌کرد.

از خود پرسیده بودم در یک نظام اجتماعی چگونه ممکن است کسی فروتنانه دست بکشد بر خیابانی خاک‌گرفته تا مسافرانی خسته و ناشناس، آسوده‌تر راه بسپارند؟ چگونه عضوی از یک اجتماع ممکن است فروتنانه کاری کوچک برای آسایش دیگران بکند و چیزی جز یک احساس خوبِ متعلق بودن به یک نظام اجتماعی دوست‌داشتنی را طلب نکند؟

کار داوطلبانه؛ با هر تعریف باز و بسته‌ای که از آن به دست دهیم، رو به افول است همچنان که سرمایه‌ی اجتماعی رو به فرسودگی دارد. نقش سیاست‌گذاران و کارگزاران کم‌دان و کارنابلد و سازوکارهای ناساز اجتماعی در این فرسایش هولناک، نقشی بسیار پررنگ و نابخشودنی است. منظورم از سیاست‌گذاران و کارگزاران اجتماعی فقط دولتمردان نیست که آن‌ها جای بزرگ خودشان را دارند بلکه تمام دست‌اندرکاران ریز و درشتی است که سکان اقتصاد و فرهنگ و اجتماع را به دست گرفته‌اند.

آدم‌هایی که در بخش خصوصی و غیردولتی! سازوکارهای ناسالم اجتماعی را پررونق می‌کنند. هزار بهانه برای هزار کار ناصواب می‌تراشند و هزار دروغ بی‌شاخ‌ودم به خورد مردمان فرودست می‌دهند و بعد با ژست‌های خوش در فضای مجازی و رسانه‌های رنگارنگ ادای مصلحان اجتماعی را درمی‌آورند.

تکنسین‌های هنری و حرفه‌ای‌های ورزشی که اداهای اجتماعی عامه‌پسند را خوب بازی می‌کنند و در نهایت چیزی جز منافع کلان شخصی خود را مد نظر ندارند چه می‌کنند جز کم‌رنگ کردن احساس تعلق خاطر جوانان سرزمین به خاکی که در آن روییده‌اند؟ و هزار مثال ریز و درشت دیگر که شاید اگر از نزدیک‌تر نگاه کنیم تک‌تک خودمان را در این فرایند فرسایش سرمایه‌ی اجتماعی و بی‌رنگ شدن احساس تعلق خاطر جوانان مقصر بدانیم.

اما همچنان تهِ خیالم فکر می‌کنم انسان موجودی است که برای هر عملش امکان انتخاب دارد. انتخاب میان چیزی که اندکی خیر عمومی در آن هست و چیزی که قرار است از خیر عمومی مقداری بکاهد. حواله دادن تمام این داستان به بازیگران کلان و زمینه‌های اجتماعی یک کلک ذهنی است.

این‌که من در «امروزِ اینجا» جایی مطمئن برای خود سراغ نمی‌گیرم و باید فکری برای «فردای جای دیگر»م بکنم یک واقعیت است. واقعیتی هولناک که بیشتر سیاست‌گذاران به عمد یا به سهو چشم بر آن بسته‌اند. چطور می‌خواهی من به فردایی مبهم در اینجا دل ببندم وقتی می‌توانم آینده را در جایی دیگر واضح‌تر ببینم؟ وقتی اینجا امیدی ندارم دلیلی برای رنگ زدن بر دیوارش ندارم.

تا اینجا موضوع از جنس همان موضوعات اجتماعی و فلسفی است که من هم کمی از چندوچون و چرایی‌هایش را می‌فهمم. اما زمانی که این ماجرا به جایی می‌رسد که من شروع به کندن آخرین آجرهای «امروز اینجا» می‌کنم تا برای «فردای جای دیگر»م بنایی بسازم از فهم من بیرون می‌شود.

جماعتی در حال کندن هر چیزی هستند که می‌شود در کوله گذاشت و برد. برایم چه فرق می‌کند که فردای کار داوطلبانه در این سرزمین چه خواهد شد. چه بر سر شبکه‌ی اعتماد در روابط اجتماعی خواهد آمد. چه بر سر نهادهای داوطلبانه خواهد آمد. چه اندازه سرمایه‌ی اجتماعی به دریاهای دور خواهد ریخت. من یک نامه لازم دارم که به پرونده‌ی من کمک کند تا در جایی دیگر آسوده‌تر باشم. من که کلی از سرزمین طلب دارم و از هر جایی و با هر روشی آن را خواهم ستاند!

پیش‌تر فکر می‌کردم خوب چه اشکالی دارد یک جوان ایرانی می‌خواهد برود جایی درس بخواند و پیشرفت کند و شاید یک روزی هم برگردد به کوچه‌خیابان‌های همین سرزمین و اگر هم برنگردد باز نفعش به کوچه‌خیابان این سرزمین خواهد رسید. دادن یک نامه اگر کمکی می‌کند چرا این کمک را نکنیم؟ گیرم که کار داوطلبانه فقط چند بار شرکت در یک برنامه‌ی درخت‌کاری بوده باشد.

امروز اما ناامیدی به سراسر وجودم چنگ زده. انگار چیزی به نام اندیشیدن به خیر عمومی؛ چیزی به نام افزودن بر خزانه‌ی سرمایه‌ی اجتماعی؛ تعلق خاطر و احساس خوش بودن میان یک اجتماع، هر روز کم‌رنگ‌تر می‌شود. امروز فکر می‌کنم حضور برنامه‌ریزی‌شده در فضاهایی که رنگ‌وبوی داوطلبانه دارند کاری مزورانه و مخرب است. حضوری که هدفش تنها کندن چیزی برای بردن است و دیگر هیچ…

به دوستی که خواسته بود در آن گفت‌وگوی مجازی شرکت کنم گفته بودم: ببین! تجربه‌ی من از گفت‌وگو با جوان‌های امروز این است که بسیار زودرنج و عصبی شده‌اند. زودرنج‌تر و عصبی‌تر از جوانان چند دهه قبل. دلیل اجتماعی و اقتصادی‌اش را من هم مثل شما کمی می‌دانم و بیش از شما به آن‌ها حق می‌دهم؛ بنابراین اجازه می‌خواهم که این احساس ناخوشایندم را از کاری که بسیاری از آن‌ها می‌کنند بیان نکنم.

این احساس بدی را که آن‌ها می‌خواهند طلبشان را از اجتماع و تاریخ و سرزمین از هر گوشه‌کناری که عبور می‌کنند بکنند و ببرند…

امروز فکر می‌کنم فضای کار داوطلبانه بسیار نحیف‌تر و آسیب‌پذیرتر از آن است که بخواهید این‌طور آخرین سنگ‌ریزه‌هایش را به تاراج ببرید. در برگه‌ی سوابقتان بنویسید کار داوطلبانه نکرده‌ام اما قول می‌دهم آن‌جا که جاگیر شدم بکنم؛ شاید این صداقت شما بهتر جواب دهد.

در برگه‌ها بنویسید کار داوطلبانه کرده‌ام اما دلم خواست که برای خودم نگهش دارم و برای گرفتن پذیرش استفاده‌اش نکنم.

یادم می‌آید جوانی از پدرش که حالا سال‌هاست مرده خواسته بود برود سابقه‌ی جراحتش را در جنگ بگیرد تا او جایی به کاری بزند. پدرش گفته بود این زخم کوچک را نگه داشته‌ام که جایی خرجش نکنم، شاید توشه‌ی آخرتم بشود.

در سوابقتان بنویسید ما رفته‌ایم به پرندگان سرمازده‌ی کوهستان‌های برفی دانه داده‌ایم اما نه عکس داریم و نه نامه. دلمان خواسته این اندک کاری که کرده‌ایم توشه‌ای بشود برای سرزمینمان… شاید از این خاک روزی جوانه‌ای بجهد.