نوشته شده در خرداد 1403
چند روز پیش گرفتارِ تماشای مورچهها شده بودم. زیر تابش بیامان آفتابِ خردادماهی که بیفاصله و ناگهان؛ اردیبهشت بارانی را پرتاب کرده بود به آغوشِ تابستانی داغ، و یاد پرسشی افتاده بودم که کسی از ادوارد ویلسونِ عاشقِ طبیعت پرسیده بود:
شما چطور میتوانید به یک مورچه عشق بورزید؟
ویلسون – با آن تصویر معروفش که با چشمانی مشتاق یک مورچه را تماشا میکند – در پاسخ میگوید: در واقع این کار شدنی است. البته عشق که نه؛ اما…وقتی به طبیعت میروید و آنها را پیدا میکنید دانستههایتان معنا پیدا میکند. هنگامی که من در جایی از هواپیما پیاده میشوم به اطرافم نگاه میکنم زیرا مورچههایی که باید آنجا باشند را میشناسم. شاید 100 گونه باشند، اما همهی آنها را میشناسم، میدانم احتمالا کجا پیدا میشوند و اطلاعات دیگری نظیر این. برای من دنیای آشنایی است که از حس مکان و حس تعلق سخن میگوید. (در جست و جوی طبیعت ص 256)
…ویلسون از تعلق خاطری که توجه به جزییات طبیعت در جان ما میریزد حرف میزند، از ایجاد حسِ مکان و “بودندرجهان” و دریافت ارزشهای ذاتی آن.
طبیعت قرار است با ما چه کند و ما باید با طبیعت چه کنیم؟
بیشک این اساسیترین پرسشی است که باید از خودمان بپرسیم! شاید این حرف عجیب به نظر برسد وقتی این همه پرسش معروف دربارهی معنای زندگی، چیستی مرگ و در جهانبودگی وجود دارد. ویلسون در همین گفتوگو میگوید: ما خودمان را از چیزی که برای شکلگیری روانی و هیجانی انسان حیاتی است جدا کردهایم…جوانانی که احتمالا خودشان را به شدت درگیر نگرانیهای مربوط به منِ خودشان و روابطشان با دوستان و آینده کردهاند و دارند به درون قالبهای تنگِ ذهنی سقوط میکنند و بسیار افسرده میشوند، به این دلیل که تصور بسیار محدودی از جهان دارند.
راستش هدفم این نیست که بخشی از تمام حرفهای ظاهرن بیاثری را که دربارهی زمین و آیندهی آن و بلایی که ما انسانها برسر طبیعت و خودمان آوردهایم و میآوریم، در این نوشتار کوتاه تکرار کنم. به قول استاد عبدالحسین وهابزاده در مقدمهی کتابِ اخلاق محیط زیست، “در تخریب و تباهی محیط زیست مرثیه بسیار سرودهایم و اغلب هم بی نتیجه!” در این سالها، حرفزدن دربارهی محیط زیست و طبیعت آنقدر شبیه زنجمورههای بیهوده و بیاثر شده، که گاهی به خودم میگویم چه فایده که باز هم کلماتی بیاثر دربارهی فاجعهای که پیشروی ماست بزنیم و احتمالن حال مردمان جهان را میان این همه دلیل برای حالِ بد، باز هم بدتر کنیم؟
هدفم بازآفرینی این پرسشها در فضایی متفاوت است.
درست جایی ایستادهایم که شیوههای پرسش از جهان و خود، در قالب ادبیاتی تازه ما را باز هم گمراهتر میکنند.. معتقدم، اگر درافتادن در ادبیات موفقیت- چه فردی و چه گروهی- جوری تقلیلگرایی در مسیر رشد واقعی انسان است، در نگاهی موسعتر، درافتادن در ادبیات توسعه-باز هم چه در مقیاس فردی و چه در مقیاس اجتماعی- بدون توجه جدی به طبیعت و ارزشهای آن، تقلیلگرایی در گسترهای نگرانکنندهتر است.
بدون فهم دقیق نسبتی که با طبیعت داریم، بدون فهم درست از موقعیتمان در طبیعت و مسوولیتهایمان در قبال آن، هیچ راهی برای انسان شدن و انسانِ درست شدن و درست زندگیکردن نخواهیم داشت.
طبیعت به عنوان اصلیترین منبع زندگی و زمینهی رشد، در عین حال، مهمترین مسوولیت ما نیز هست.
بدون نزدیک شدنِ تمام وکمال به طبیعت و عاشق شدن به مورچهها و علفها و پذیرشِ مسوولیت در قبال آنها، تمام مسیرهای رشدی که میرویم، راه به جای درستی نخواهند برد.
…آنگاه که به مصیبتی دچار میآییم و دیگر نمیتوانیم زندگی را تحمل کنیم، درخت است که به کمکمان میآید و چیزی دارد که به ما بگوید: آرام باش! شکیبا باش! به من نگاه کن!…اگر بیاموزیم که چگونه به درختان گوش بسپاریم، آنگاه ایجاز و چالاکی و شتاب کودکانهی افکارمان به سرمستی غیرقابل وصفی میرسند. (هرمان هسه/ دلتنگیها و پرسهها)
نگاه کنید به:
– در جستوجوی طبیعت/ ادوارد ویلسون/ ترجمهی کاوه فیضاللهی/ فرهنگ نشرنو
– اخلاق محیط زیست/ جان بنسون/ ترجمهی عبدالحسین وهابزاده/ جهاد دانشگاهی مشهد
– دلتنگیها و پرسهها/ هرمان هسه/ ترجمهی مسیحا برزگر