فرصت کوتاه است، برای نجات کوهستان‌ها کاری کنیم

فرصت کوتاه است، برای نجات کوهستان‌ها کاری کنیم

نوشته شده در ۲۶ خرداد/ ۹۶

نخستین مواجهه‌ی جدی من با کوهستان به اردی‌بهشت ماه سال هزار و سیصدو پنجاه و نه بازمی‌گردد.

قهوه‌خانه‌های پایین‌دستِ اوسون را ردکرده بودیم. نزدیکِ آبشاردوقلو با سنگ و باریکه‌های آب کلنجار می‌رفتم. صدای سرودخوانان آن سال‌ها همه جای کوهستان پر بود. بالاتر نزدیکِ شیرپلا؛ گروه‌های پراکنده بساط کرده بودند. با ابزارهای ابتدایی همان دوره. پوتین‌های تاف ارتشی و کفش‌های کتانی که زیاد به کار کوه نمی‌آمد و بعضی کفش‌های مندرس از خارج رسیده. شلوارهای نظامی و پیراهن‌های جیب‌دار آن موقع‌ها. در پس‌زمینه صورت‌هایی که یا یک‌دست با ریش‌های تازه جوانی پوشیده بودند یا سبیل‌هایی پرپشت را با تاکید به نمایش می‌گذاشتند. دختران کوه آن وقت‌ها هیبت‌هایی پسرانه داشتند بدون آرایش با روسری‌های ساده یا بدون روسری. سرودها همه ترانه‌ی هیجان و شور بود و کوهستان فضای شورانگیزی بود که تخم‌های محبت و کینه در آن کاشته می‌شد تا در شهر جوانه بزند.

دوازده ساله بودم با انبوه واژه‌های پراکنده‌ی انقلابی و دینی در مغزم با چشم‌هایی که مشتاقانه همه چیز را رصد می‌کردند. خنده‌های جوانان سبیلوی مارکسیست را و واژه‌های نامفهوم دختران و پسران نیمه مارکسیست و نیمه مسلمان را و سرودخوانی مذهبی‌های کم‌هیاهوی آن زمان را.

بالای شیرپلا دره‌ای بود که به چشمه می‌رسید. تا نزدیکِ چشمه نرگس مسیر دره پر بود از پونه و علف‌های خوشبو و در دامنه؛ بوته‌هایی از گونه‌ی گون. سمت دره‌ی اوسون که می‌رفتی زیر سه‌راهی قله‌، گل‌های زرد دامنه را برمی‌آشفت و دامنه‌ی نزدیک سنگ ارس (OROS) یک پارچه ریواس بود. بهارِ دره‌های البرز مرکزی آن وقت‌ها شگفت‌انگیز بود.

زیر آبشار بساط کوچک‌مان را پهن کردیم. خرما و نان و پنیر. دوست همراه‌مان کتری سیاهِ کوهنوردی‌اش را بیرون کشید و ما را پی جمع‌کردن هیزم فرستاد. دره‌ی شرقی منتهی به آبشار به سمت قله کلک‌چال می‌رفت. از بالای گردنه‌اش دره‌ی بهمن‌گیر پیازچال انباشته از برف زمستان سال پنجاه و هشت پیدا بود.

من با دست‌های دوازده سالگی‌ام پیِ خرده‌های هیزم می‌گشتم. در روستای آبا و اجدادی‌ام، در بلوک زهرا، آموخته بودم که در حوالی بوته‌های تازه جوانه زده خرده‌های ریز هیزم فراوان است. در دشت‌های قزوین در فصل بادهای موسمی بوته‌های از زمین جدا شده هم در دشت پراکنده‌اند. خوراک یک آتش کوچک را می‌شد از همین هدیه‌های پراکنده طبیعت به دست آورد.

چند جوان سبیلو و ریشو؛ با کلنگِ کوچکی بوته‌ها را از بیخ می‌کندند. بوته‌هایی تازه جوانه زده اما پروپیمان برای سوزاندن. نخستین آموزه‌ی جدی من از نخستین مواجهه‌ی جدی‌ام با کوهستان به یادسپردن سرودها و آوازهای انقلابی نبود بلکه به خاطر سپردن این نکته‌ی ساده بود که کوهستان با دشت فرق می‌کند و کوهنورد خوب کوهنوردی است که کلنگی یا بیلچه‌ای کوچک دارد برای کندن علف‌ها و بوته‌ها. این‌جا منبع بی‌پایان “هیزم” است برای برافروختن “آتش‌ها در کوهستان‌ها” همان‌گونه که منبع بی‌پایانی است برای شکار! طبیعت‌دوست و طبیعت‌گردِ خوب تفنگی باید همراه داشته باشد. کوهستان و طبیعتش کلنگ و تفنگ می‌خواهد و جانی مشتاق!

دوهفته از نخستین تجربه‌ی کوهی‌ام نگذشته بود که باز شبی در همان دره هم‌نشین سنگ‌های خیس و بوته‌های خوش‌بو شدم.

همراهانم بچه‌های پرشور همان دوران بودند. سرودخوان و پرهیجان با چند کلنگ و بیلچه‌ی مناسب بوته‌کنی.

آن‌ها تا پاسی از شب کنار درخت‌های جنگل کارا -بالای دره‌ی درکه- آواز خواندند و “آتش‌ها” را برپا نگه‌داشتند. سرودخوانان آن روزهای کوهستان هیچ فکر نمی‌کردند که برافروختن این همه آتش در کوهستان‌ها چه مصیبتی بر سر زیست‌بوم‌های شکننده و بی‌رمق سرزمین فرود خواهد آورد. نه محیط زیست و نه بحران‌هایش هنوز به ادبیات کنش‌گران اجتماعی و سیاسی وارد نشده بود.

بعدها که به نوجوانیِ متاخرترم رسیدم خود از برافروزندگان آتش‌ها در کوهستان‌ها بودم. کسی نبود که به ما نهیب بزند که “هی این علف‌ها برای سوزاندن نیست!” این گون‌ها که به گل‌های بنفشِ خرد نشسته‌اند حافظان کوهستانند. نگهبانان آب چشمه‌هایند. ما یاد گرفتیم که کوهستان منبع بی‌پایانی است برای این‌که سرودهای ما را بشنوند و خوراک آتش‌های ما را تهیه کند و زباله‌های ما را در دلش پنهان کند.

در نخستین سال‌های جوانی، خواندن تک نوشته‌هایی ذهن مرا برآشفت که “چه می‌کنی!” این آتش‌ها جان کوهستان را خواهد سوزاند.

جان کوهستان سوخته است.

جان کوهستان را ما سوزانده‌ایم.

جان کوهستان را می‌سوزانیم.

فصل کوهپیمایی‌های همگانی که فرامی‌رسد دلشوره می‌گیرم. بی‌قرار حال گون‌های حصارچال و دامنه‌های آتشکوه می‌شوم. جنازه‌های آخرین ریواس‌های دره‌ی اوسون را می‌بینم که در میدان تجریش به حراج می‌گذارند. بهار و تابستان که می‌شود می‌دانم باز جوانانی، این‌بار با چهره‌هایی دیگرگونه شده اما با رفتارهای درست مثل نوجوانی‌های ما؛ به کوهستان‌های از رمق افتاده خواهند تاخت.

کسی به آن‌ها یاد نمی‌دهد که این علف‌های خرد؛ آخرین تکه‌های زنده‌ی کوهستانند که له می‌شوند و سوزانده می‌شوند. کسی دستشان را نخواهد گرفت که کلنگ بر این تنه‌ها-بر این تن‌ها!- ی خرد نکوبید. سهل است که بسیاری از جوانانِ پرشور آن روزها که حالا گرد پیری هم بر سر و روی‌شان پاشیده، خود راهنمایان خردمندی! هستند که به نوجوانان و جوانان یاد می‌دهند که از کدام آخرین دره؛ آخرین والک‌ها را و واپسین ریواس‌ها را می‌توانند بیایند و آخرین کوله‌های خود را انباشته کنند و به شهر منتظر بیاورند.

این روزها رسانه‌های نوشتاری و مجازی انباشته از واژه‌های محیط زیستی شده‌اند. از نظر واژه غنی شده‌ایم. اما کوهستان‌هایمان-طبیعت‌مان- فقیر و فقیرتر می‌شوند. واژه‌ها به کارمان نمی‌آیند انگار!

نسل ما تقصیر داشت و هنوز هم نادان و مخرب در میان نسل ما فراوان است. یک صبح جمعه به کوهستان‌ها بروید تا “میانسالانِ میان‌مایه‌ی از خودراضی طبیعت‌دوست” را ببینید که انبان انبان علف‌های کوهستان را با خود پایین می‌آورند و آوازهای قدیمی کوهنوردان دهه‌ی پنجاه و شصت را زمزمه می‌کنند.

جوانان و نوجوانان آموزش‌ندیده و به حال خود رهاشده‌ی این روزها هم که سرودهای تازه می‌خوانند اما هم‌چنان آخرین بوته‌ها را می‌سوزانند و آخرین خاک‌ها را به زباله‌های بی‌پایان خود می‌آلایند.

ما، نسل اندر نسل کوهستان‌هایمان را می‌سوزانیم، می‌آلاییم و می‌فرساییم.

فرصت‌هایمان را برای نجات کوهستان‌ها هر روز کوتاه‌تر می‌کنیم.