کار صوابِ خواندن

کار صواب خواندن

نوشته شده در بهمن 1402/ لیسبون

از یک راه باریک به سمت خیابان اصلی می‌روم. مثل همه‌ی آدم‌ها دارم به چیزهای پراکنده‌ای فکر می‌کنم و مثل بیش‌تر آدم‌ها ترس از هزار چیز سراغم من آمده است. به دعوایی که دولت‌ها راه انداخته‌اند و نه سرش معلوم است نه تهش. به چند صورت‌حساب پرداخت نشده و خالی‌بودن جیبم هم فکر می‌کنم و اضطراب بیماری… ته دلم را هی خط خطی می‌کند. قرار است نیم ساعتی پیاده‌روی کنم و برگردم سرِکارِ نوشتنِ طرحِ درسِ یک کلاس.

چشمم اما بازی می‌کند و این بابونه‌های وحشی را شکار می‌کند. زانو می‌زنم به گرفتن چند عکس. این عکس‌ها نه قرار است کاری هنری از آب دربیاید و نه برای مسابقه‌ای فرستاده شود.
چرا باید وقتم را صرف گرفتن عکسی کنم که میان این همه مشغله‌ی ذهنی به “هیچ دردم” نمی‌خورد.
آیا این عکس واقعن به هیچ دردی نمی‌خورد؟

خوب اگر فکر کنیم، اصیل‌ترین و بهترین کارهایی که در زندگی می‌کنیم درست همان‌هایی است که قرار نیست به هیچ دردمان بخورند، مثلن به محض این‌که از وجود فرزندانمان کارکردی- هم‌چون عصای پیری شدن- توقع کنیم، کارمان انگار جوری حساب و کتاب بی‌مزه است. برای والدیمان وقت می‌گذاریم و می‌دانیم اگر قصدمان پولِ خوابیده در حسابشان باشد، کارمان چیزی جز فریب نیست. کارکرد بالا رفتن از قله‌ای هشت هزار متری واقعن چیست؟ اگر قرار نباشد از عکس‌های روی قله؛ پولی به جیبمان بریزد یا شهرتی نصیبمان شود؟
کارکردگرایی آفت زندگی‌کردن درست است در جهانی که اگر حواسمان به کارکردها نباشد از گرسنگی خواهیم مرد!
پیچیدگی عجیبی است!

پدرم تاکید داشت کتاب‌هایی بخوانم که “به دردم بخورد.” تا زمانی دراز، کتاب‌های قصه را لای کتاب‌های درسی پنهان می‌کردم تا “به‌دردبخور بودن” وقت‌های طولانی کتاب خواندنم را به نمایش بگذارم، اما کتاب‌های قطوری مثل ابلهِ داستایفسکی را هیچ جوره نمی‌شد لای کتاب‌های درسی به‌درد بخور پنهان کرد. پدرم آدم زورگویی نبود اما ظاهرن زندگی بسیار زورگوست و تحمل کارهای به دردنخور را ندارد!

اما به گمان خودم بهترین کاری که در زندگی کرده‌ام خواندن دیوانه‌وار رمان‌ها بوده است و هیچ‌وقت این حرف بیش‌تر آدم‌های موفق را نفهمیده‌ام که اگر وقت داشته باشند و کتاب بخوانند حتمن “کتاب‌های به دردبخور” خواهند خواند و وقتشان را با رمان تلف نمی‌کنند!

کار ساده‌ای مثل گرفتن یک عکس از بابونه‌های وحشیِ حاشیه‌ی راه، کاری با ما و مغزمان و نگاهمان به جهان می‌کند که بیش‌تر کارهای به دردبخور نمی‌کنند. کودکان نام ستاره‌ها را برای کارکردی معین به خاطر نمی‌سپارند، دانستن نام پروکسیما قنطورس -که نزدیک‌ترین ستاره به خورشید ماست- لذتی اصیل در ذهن یک کودک تولید می‌کند و موجودیت او را به مرتبتی فراتر می‌برد. یک گفت‌وگوی همدلانه با یک دوست، لذتی اصیل به ما می‌بخشد و می‌تواند از ما انسان بهتری بسازد.

فکر می‌کنم برای جهیدن از تله‌هایی که اشکال گوناگون موفقیت پیش پای ما می‌گذارد باید همواره خودمان را به کارهایی اصیل – و معمولن بدون کارکرد- عادت دهیم. زیاد رمان بخوانیم و سرمان را از انبوهِ داده‌های کتاب‌هایی که قرار است مدام به ما درس بدهند برداریم. باید به جهان اطرافمان بیش‌تر نگاه کنیم و عکس‌هایی بگیریم فقط برای اینکه جهان را بهتر دیده باشیم. (این حرف را راسکین درباره‌ی ارزشِ طراحی‌کردن از چیزها برای بهتر دیدن‌شان گفته بود) باید قلبمان به حد انفجار بتپد و از خط پایان یک ماراتن بگذریم و شادیِ پرمایه‌ی انجام کاری “فقط برای خودش” را تجربه کنیم.

کارکردگرایی ممکن است ما را به ثروت و قدرت برساند اما بعید است از ما انسان‌های بهتر و شادتری بسازد.

به خانه برگشته‌ام و باید سراغ تمام دغدغه‌های روزمره‌ام بروم. باید به جهان کارکردها برگردم! اما انبان خیالم از عکس ساده چند بابونه و رنگ‌هایی که با کلیت حضورم تماشا کرده‌ام پر است. منتظرم که چند کار واجب تمام شود و بدوم سراغ کار غیرواجب خواندن یک رمان که درست‌ترین کار جهان است.